بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیم
شنیدم که لقمان سیهفام بودنه تنپرور و نازکاندام بود
یکی بندهٔ خویش پنداشتشزبون دید و در کارِ گل داشتش
جفا دید و با جور و قهرش بساختبه سالی سَرایی ز بهرش بساخت
چو پیش آمدش بندهٔ رفته بازز لقمانش آمد نهیبی فراز
به پایش درافتاد و پوزش نمودبخندید لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت جگر خون کنمبه یک ساعت از دل به در چون کنم؟
ولی هم ببخشایم ای نیکمردکه سود تو ما را زیانی نکرد
تو آباد کردی شبستانِ خویشمرا حکمت و معرفت گشت بیش
غلامی است در خیلم ای نیکبختکه فرمایمش وقتها کارِ سخت
دگر ره نیازارمش سخت، دلچو یاد آیدم سختیِ کارِ گل
هر آن کس که جورِ بزرگان نبُردنسوزد دلش بر ضعیفانِ خُرد
گر از حاکمان سختت آید سخُنتو بر زیردستان درشتی مکُن
نکو گفت بهرامشه با وزیرکه دشوار با زیردستان مگیر