گنج

بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست

یکی را چو سعدی دلی ساده بودکه با ساده رویی در افتاده بود
جفا بردی از دشمن سختگویز چوگان سختی بخستی چو گوی
ز کس چین بر ابرو نینداختیز یاری به تندی نپرداختی
یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
تن خویشتن سغبه دونان کنندز دشمن تحمل زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا درگذاشتکه گویند یارا و مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریده سرجوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانه یِ مهرِ یار است و بساز آن می‌نگنجد در او کین کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خویچو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گر این مدعی دوست بشناختیبه پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستی حق خبر داشتیهمه خلق را نیست پنداشتی