گنج

بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی

ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوشیکی را نباح سگ آمد به گوش
به دل گفت  گویی سگ اینجا چراست؟درآمد که درویش صالح کجاست؟
نشان سگ از پیش و از پس ندیدبه جز عارف آنجا دگر کس ندید
خجل باز گردیدن آغاز کردکه شرم آمدش بحث این راز کرد
شنید از درون عارف آواز پایهلا گفت بر در چه پایی؟ در آی
مپندار ای دیدهٔ روشنمکز ایدر سگ آواز کرد، این منم
چو دیدم که بیچارگی می‌خردنهادم ز سر کبر و رای و خرد
چو سگ بر درش بانگ کردم بسیکه مسکین تر از سگ ندیدم کسی
چو خواهی که در قدر والا رسیز شیب تواضع به بالا رسی
در این حضرت آنان گرفتند صدرکه خود را فروتر نهادند قدر
چو سیل اندر آمد به هول و نهیبفتاد از بلندی به سر در نشیب
چو شبنم بیفتاد مسکین و خردبه مهر آسمانش به عیوق برد