گنج

بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان

سگی پای صحرانشینی گزیدبه خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبردبه خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمودکه آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراکنده روزبخندید کای بابک دلفروز
مرا گرچه هم سلطنت بود و بیشدریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورمکه دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بد رگیولیکن نیاید ز مردم سگی