گنج

بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۷ بیت
بزرگی هنرمند آفاق بودغلامش نکوهیده اخلاق بود
از این خفرگی موی کالیده‌ایبدی، سرکه در روی مالیده‌ای
چو ثعبانش آلوده دندان به زهرگرو برده از زشت رویان شهر
مدامش به روی آب چشم سبلدویدی ز بوی پیاز بغل
گره وقت پختن بر ابرو زدیچو پختند با خواجه زانو زدی
دمادم به نان خوردنش هم نشستو گر مردی آبش ندادی به دست
نه گفت اندر او کار کردی نه چوبشب و روز از او خانه در کند و کوب
گهی خار و خس در ره انداختیگهی ماکیان در چه انداختی
ز سیماش وحشت فراز آمدینرفتی به کاری که باز آمدی
کسی گفت از این بندهٔ بد خصالچه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟
نیرزد وجودی بدین ناخوشیکه جورش پسندی و بارش کشی
منت بندهٔ خوب و نیکو سیربه دست آرم، این را به نخاس بر
و گر یک پشیز آورد سر مپیچگران است اگر راست خواهی به هیچ
شنید این سخن مرد نیکو نهادبخندید کای یار فرخ نژاد
بد است این پسر طبع و خویش ولیکمرا زاو طبیعت شود خوی نیک
چو زاو کرده باشم تحمل بسیتوانم جفا بردن از هر کسی
تحمل چو زهرت نماید نخستولی شهد گردد چو در طبع رست