گنج

بخش ۲۳ - حکایت

شکر لب جوانی نی آموختیکه دلها در آتش چو نی سوختی
پدر بارها بانگ بر وی زدیبه تندی و آتش در آن نی زدی
شبی بر ادای پسر گوش کردسماعش پریشان و مدهوش کرد
همی گفت و بر چهره افکنده خویکه آتش به من در زد این بار نی
ندانی که شوریده حالان مستچرا بر فشانند در رقص دست؟
گشاید دری بر دل از وارداتفشاند سر دست بر کاینات
حلالش بود رقص بر یاد دوستکه هر آستینیش جانی در اوست
گرفتم که مردانه‌ای در شنابرهنه توانی زدن دست و پا
بکن خرقه نام و ناموس و زرقکه عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بی حاصلیچو پیوندها بگسلی واصلی