بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
اگر مردِ عشقی کمِ خویش گیرو گرنه رهِ عافیت پیش گیر
مترس از محبت که خاکت کندکه باقی شوی گر هلاکت کند
نروید نبات از حبوبِ درستمگر حال بر وی بگردد نخست
تو را با حق آن آشنایی دهدکه از دستِ خویشت رهایی دهد
که تا با خودی در خودت راه نیستوز این نکته جز بیخود آگاه نیست
نه مطرب که آواز پای ستورسماع است اگر عشق داری و شور
مگس پیشِ شوریدهدل پر نزدکه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفتهسامان نه زیربه آوازِ مرغی بنالد فقیر
سُراینده خود مینگردد خموشولیکن نه هر وقت باز است گوش
چو شوریدگان مِیپرستی کنندبه آوازِ دولاب مستی کنند
به چرخ اندر آیند دولابوارچو دولاب بر خود بِگِریند زار
به تسلیم سر در گریبان برندچو طاقت نماند گریبان درند
مکن عیبِ درویشِ مدهوشِ مستکه غرق است از آن میزند پا و دست
نگویم سماع ای برادر که چیستمگر مستمع را بدانم که کیست
گر از برج معنی پرد طیرِ اوفرشته فرو ماند از سیرِ او
وگر مرد لهو است و بازی و لاغقویتر شود دیوش اندر دِماغ
چو مردِ سماع است شهوتپرستبه آوازِ خوش خفته خیزد، نه مست
پریشان شود گل به بادِ سحرنه هیزم که نَشکافدش جز تبر
جهان پر سماع است و مستی و شورولیکن چه بیند در آیینه کور؟
نبینی شتر بر نوای عربکه چونش به رقص اندر آرد طرب؟
شتر را چو شورِ طرب در سَر استاگر آدمی را نباشد خر است