بخش ۲۰ - حکایت
ثنا گفت بر سعد زنگی کسیکه بر تربتش باد رحمت بسی
درم داد و تشریف و بنواختشبه مقدار خود منزلت ساختش
چو الله و بس دید بر نقش زربشورید و برکند خلعت ز بر
ز سوزش چنان شعله در جان گرفتکه برجست و راه بیابان گرفت
یکی گفتش از همنشینان دشتچه دیدی که حالت دگرگونه گشت
تو اول زمین بوسه دادی به جاینبایستی آخر زدن پشت پای
بخندید کاول ز بیم و امیدهمی لرزه بر تن فتادم چو بید
به آخر ز تمکین الله و بسنه چیزم به چشم اندر آمد نه کس
به شهری در از شام غوغا فتادگرفتند پیری مبارک نهاد
هنوز آن حدیثم به گوش اندر استچو قیدش نهادند بر پای و دست
که گفت ار نه سلطان اشارت کندکه را زهره باشد که غارت کند؟
بباید چنین دشمنی دوست داشتکه میدانمش دوست بر من گماشت
اگر عز و جاه است و گر ذل و قیدمن از حق شناسم، نه از عمرو و زید
ز علت مدار، ای خردمند، بیمچو داروی تلخت فرستد حکیم
بخور هرچه آید ز دست حبیبنه بیمار داناتر است از طبیب