گنج

بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان

رئیس دهی با پسر در رهیگذشتند بر قلب شاهنشهی
پسر چاوشان دید و تیغ و تبرقباهای اطلس، کمرهای زر
یلان کماندار نخجیر زنغلامان ترکش کش تیرزن
یکی در برش پرنیانی قباهیکی بر سرش خسروانی کلاه
پسر کان همه شوکت و پایه دیدپدر را به غایت فرومایه دید
که حالش بگردید و رنگش بریختز هیبت به بیغوله‌ای در گریخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهیبه سرداری از سر بزرگان مهی
چه بودت که ببریدی از جان امیدبلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
بلی، گفت سالار و فرماندهمولی عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آلوده‌اندکه در بارگاه ملک بوده‌اند
تو، ای بی خبر، همچنان در دهیکه بر خویشتن منصبی می‌نهی
نگفتند حرفی زبان آورانکه سعدی نگوید مثالی بر آن
مگر دیده باشی که در باغ و راغبتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروزچه بودت که بیرون نیایی به روز؟
ببین کآتشی کرمک خاکزادجواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نیمولی پیش خورشید پیدا نیم