گنج

بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۰ بیت
یکی روبَهی دید بی دست و پایفروماند در لطف و صُنعِ خدای
که چون زندگانی به سر می‌بَرَدبدین دست و پای از کجا می‌خورَد
در این بود درویشِ شوریده‌ رنگکه شیری درآمد شغالی به چنگ
شغالِ نگون‌بخت را شیر خوردبماند آنچه روبَه از آن سیر خورد
دگر روز باز اتفاق اوفتادکه روزی‌رسان قوْتِ روزش بداد
یقین، مرد را دیده بیننده کردشد و تکیه بر آفریننده کرد
کز این پس به کُنجی نشینم چو مورکه روزی نخوردند پیلان به زور
زَنَخدان فرو بُرد چندی به جَیبْکه بخشنده روزی فرستد زِ غَیب
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوستچو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوشزِ دیوارِ محرابَش آمد به گوش
برو شیرِ دَرنده باش، ای دَغَلمَینداز خود را چو روباهِ شَل
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیرچه باشی چو روبَه به وامانده سیر
چو شیر آن که را گردنی فَربه استگر افتد چو روبه، سگ از وی بِه است
به چنگ آر و با دیگران نوش کننه بر فضلهٔ دیگران گوش کن
بخور تا توانی به بازوی خویشکه سَعیَت بُوَد در ترازوی خویش
چو مَردان بِبَر رنج و راحت رسانمُخَنَث خورَد دَسترَنجِ کَسان
بگیر ای جوان دستِ درویشِ پیرنه خود را بیفکن که دستم بگیر
خدا را بر آن بنده بخشایش استکه خَلق از وجودش در آسایش است
کَرَم وَرزَد آن سَر که مغزی در اوستکه دون‌هِمّتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به هر دو سَرایکه نیکی رساند به خَلقِ خدای