بخش ۱۱ - حکایت
یکی در بیابان سگی تشنه یافتبرون از رمق در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیشچو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشادسگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مردکه داور گناهان از او عفو کرد
الا گر جفاکاری اندیشه کنوفا پیش گیر و کرم پیشه کن
کسی با سگی نیکویی گم نکردکجا گم شود خیر با نیکمرد؟
کرم کن چنان کهت برآید ز دستجهانبان در خیر بر کس نبست
به قنطار زر بخش کردن ز گنجنباشد چو قیراطی از دسترنج
برد هر کسی بار در خورد زورگران است پای ملخ پیش مور