گنج

بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۴ بیت
یکی را کرم بود و قوت نبودکفافش به قدر مروت نبود
که سفله خداوند هستی مبادجوانمرد را تنگدستی مباد
کسی را که همت بلند اوفتدمرادش کم اندر کمند اوفتد
چو سیلاب ریزان که در کوهسارنگیرد همی بر بلندی قرار
نه در خورد سرمایه کردی کرمتنک مایه بودی از این لاجرم
برش تنگدستی دو حرفی نبشتکه ای خوب فرجام نیکو سرشت
یکی دست گیرم به چندین درمکه چندی است تا من به زندان درم
به چشم اندرش قدر چیزی نبودولیکن به دستش پشیزی نبود
به خصمان بندی فرستاد مردکه ای نیکنامان آزاد مرد
بدارید چندی کف از دامنشو گر می‌گریزد ضمان بر منش
وز آنجا به زندانی آمد که خیزوز این شهر تا پای داری گریز
چو گنجشک در باز دید از قفسقرارش نماند اندر آن یک نفس
چو باد صبا زآن میان سیر کردنه سیری که بادش رسیدی به گرد
گرفتند حالی جوانمرد راکه حاصل کن این سیم یا مرد را
به بیچارگی راه زندان گرفتکه مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
شنیدم که در حبس چندی بماندنه شکوت نوشت و نه فریاد خواند
زمانها نیاسود و شبها نخفتبر او پارسایی گذر کرد و گفت:
نپندارمت مال مردم خوریچه پیش آمدت تا به زندان دری؟
بگفت ای جلیس مبارک نفسنخوردم به حیلتگری مال کس
یکی ناتوان دیدم از بند ریشخلاصش ندیدم به جز بند خویش
ندیدم به نزدیک رایم پسندمن آسوده و دیگری پایبند
بمرد آخر و نیکنامی ببردزهی زندگانی که نامش نمرد
تنی زنده دل، خفته در زیر گلبه از عالمی زندهٔ مرده دل
دل زنده هرگز نگردد هلاکتن زنده دل گر بمیرد چه باک؟