گنج

شمارهٔ ۱۵ - قطعه ای که به مسعود سعد سلمان نوشته شده

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: انگشت۲۶ بیت
بوالفرج را در این بنا که در آناختلاف سخن فراوان گشت
سخنی چند معجب است که عقلبر وقوفش رسید و حیران گشت
گوید این در بهشت یکچندیروضه دلگشای رضوان گشت
چون به آدم سپرد رضوانشمنزل آدم اندرو آن گشت
به زمین آمد از بهشت آدمغربت او به کام شیطان گشت
بویه منزل بهشتش خاستگرچه دشوار بود آسان گشت
سکنه او بدو فرستادندتا به تمکین گوهرش کان گشت
عرصه عمر آدم آخر کارخالی آورد و تنگ میدان گشت
غیرت غیر برد بر سکنهز آرزو خواستن پشیمان گشت
خانه زان شخص بازماند ولیمدتی غوطه خورد و پنهان گشت
گرد او وهم گشت نتوانستگرد اسرار غیب نتوان گشت
اندرین عصر چون پدید آمدقصر مسعود سعد سلمان گشت
تا جهان است او نگهبان باداین بنا را که او نگهبان گشت
خاطر خواجه بلفرج بدرستگوهر نظم و نثر را کان گشت
هنر از طبع او چو یافت قبولجان با جسم و جسم با جان گشت
ذهن باریک بین دوراندیشسخن او بدید حیران گشت
رونق و زیب شعر عالی اوحسن اسلام و نور ایمان گشت
مشرکش چون بدید لفظی گفتکه بدان مؤمن و مسلمان گشت
شاعران را ز لفظ و معنی اولفظ و معنی همه دگر سان گشت
ره تاریک مانده روشن شدکار دشخوار بوده آسان گشت
معجز خامه اش چو پیدا شدجادوئی های خلق پنهان گشت
راست آن آیت است پنداریکه عصا بود باز ثعبان گشت
زان دل و خاطر دلیر سوارکه همی گرد هر دو نتوان گشت
هر سواری دلیر نظم که بودکند شمشیر و تنگ میدان گشت
خاطر من چو گفته او دیداز همه گفته ها پشیمان گشت
من چه گویم که آنچه او گفت ستشرف و فخر سعد سلمان گشت