گنج

شمارهٔ ۱۶

ای جوادی که کوه و دریا راباعطای تو ملک و مال نماند
شکر انعام تو به جان گویمکه زبان را در او مجال نماند
آن درختی است بر تو که ازوباغ امید بی نهال نماند
وان درختی است رای تو که بدوقرص خورشید بی همال نماند
آز چندان سؤال کرد از توکه به سیرتش در سؤال نماند
بخل چندان دوال خورد از توکه به پهلوش بر دوال نماند
دیو امساک را که طبع تو دیداندر امساک قیل و قال نماند
هبه ایزدی از آن او رابا تو اندر هبت جدال نماند
تا بماند فلک به مان که در اونجم عمر تو را وبال نماند