شمارهٔ ۱۳
به حکم ایزد و اقرار جمله تاجورانپناه و پشت جهان عز دین تواند بود
ستوده نصرت دین آنکه ذات نصرت و فتحهمیشه رایت او را قرین تواند بود
چو شد حسام و یمینش یمین فتح و ظفربدان خجسته حسام و یمین تواند بود
فلک چو بر قد او کسوت بقا دوزدسعادتش علم آستین تواند بود
ملک ز اوج فلک می دهد به طبع اقرارکه او مهین ملوک زمین تواند بود
زهی ستوده کریمی که عهد دولت توجمال و زیب شهور و سنین تواند بود
یکی سخن ز خرد دوش باز پرسیدمکه او جواب گران مهین تواند بود
که هر کسی ز سخای شه است خرم و شادبرای چیست که طبعم حزین تواند بود
جواب داد خرد کاین گمان مبر بسخاشکه در گمان همه غث و سمین تواند بود
اگر شود به مثل زنده حاتم طائیز خرمن کرمش خوشه چین تواند بود
نه نیز گویم شعرت بد است و نازیبااز آنکه طبع تو سحر آفرین تواند بود
ز بخت تست مگر کز سخاش محرومیحقیقت است که حال اینچنین تواند بود
چو این سخن بشنیدم از او بدانستمکه هر چه گفت خرد آن یقین تواند بود
دعای روح امین باد حرز بازوی توکه حصن دعوت او بس حصین تواند بود
معین و یار تو بادا خدای عزوجلبه از خدای که یار و معین تواند بود