شمارهٔ ۷۸ - ایضاً له
به گردون نور اختر می فرستمبه دریا در و عنبر می فرستم
به فردوس برین سرو و صنوبربر طوبی بنوبر می فرستم
به بزم حور کانجا روح ساقی استبه تحفه شاخ عبهر می فرستم
به خوزستان ز نادانی و شوخیمتاع قند و شکر می فرستم
چه می گویم خلاب پارگینی استکه سوی آب کوثر می فرستم
غلط گفتم ز ذره کمتر است اینکه زی خورشید انور می فرستم
سوی یاقوت و لعل از ریش گاویفروغ مهره خر می فرستم
چو موسی طالب خضرم وگرنهچرا قطره به اخضر می فرستم
از این قلب تبهره درهمی چندبه سوی درهمی چر می فرستم
نه بی شرمی است گر نه ذره خاکچرا زی مشک اذفر می فرستم
نه خود را می نهم خوارانه خاریچرا زی ورد احمر می فرستم
فراهم کرده ای را مفلسانهبر طبع توانگر می فرستم
هنرمندا به تحفه پیش خدمتسخنهای مبتر می فرستم
هزاران کاروان شوق هر دمپیاپی همچو شکر می فرستم
اگر بادی وزد در صحبت اودو صد آه معنبر می فرستم
سخن نزدت فرستادم بهر حالقران هم زی پیمبر می فرستم
عروس نظم باری بکر بودیکه نزد چون تو شوهر می فرستم
به چونین حضرتی چونین سخنهااگر چه نیست در خور می فرستم
چو نظمی نیستم شایسته توسخن زین روی ابتر می فرستم