گنج

شمارهٔ ۶۷ - ایضاً له

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ازی۲۱ بیت
نکند کار تیر آیازیشل هندی و نیزه تازی
پیش پیکان او کی آید کوهگر بداند که چیست جانبازی
بار سوفار او زه چرخشبا زمانه کشد بانبازی
روز پرتاب او ز شرق به غربنکند عبره جز به طنازی
پر او را عقاب سجده بردچون گشادش دهد سرافرازی
اوج او در صعود کیوان رابیند اندر هبوط صد بازی
«حکم سیرش اجل همی راندکرده با او به فعل دمسازی
چون تواند ز حد ایشان جستخصم کاین مرغزی است آن رازی »
ای ز تو بر عمارت عالمیافته عدل خلعت رازی
سهم شمشیر تو فکنده به کوهگرگ قصاب را به خرازی
مرزبانی قوی تر از عقلیقهرمانی قوی تر از آزی
دل دولت شگفت رازی داشتآشکارا شد و تو آن رازی
چرخ گردنده شهاب اندازکاندر آورد بیلک اندازی
آفتاب از تو جرم در دزددگر بکین سوی جرم او تازی
یارب آن سهمناک ساعت چیستکه تو با خود و درع بگرازی
«وندر آری چو برق پای به رعدبزنی رعد را و بنوازی »
«تیغ در خواهی و به آتش تیغمیغ بر تیغ کوه بگدازی
از جهانی به طرفة العینیکینه توزی و باز پردازی
دور باد از تو چشم حادثه دورتا بغز و اندرون همی تازی
بی خطر باش هر کجا باشیبا ظفر یاز هر کجا یازی
همه فرجامهات معدوم استمحکم آغاز هر چه آغازی