گنج

شمارهٔ ۱۷ - ایضاً له

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: داست۲۱ بیت
گر بخت را وجاهت و اقبال رانداستاز خدمت محمد بهروز احمد است
بحری که میغ رزق به جودش مطیر گشتصدری که سطح ملک برایش محمد است
«آزاده ای که در خور صدر است و بالش استفرزانه که لایق گاه است و مسند است »
هر فضله ز عزمش رخشی است بادپایهر وصله ز حزمش درعی مزرد است
با بذل طبع مکرم او آفتاب دونبا ذکر سیر مسرع او ماه مقعد است
گرد سرای مصلح طوف رعایتشچون گرد جوف کوه بنای مشید است
پیش هوای مفسد سد کفایتشچون پیش چشم افعی میل زمرد است
شمشیرهای ظلم شیاطین روزگاریک یک ز بیم ذره عدلش مغمد است
گر در کمین حادثه شیری است منزوی ستور در فرات فتنه نهنگی است ملحد است
نفسی است نفس همت او مرقدش بلندکز آسمان کواکب علویش مرقد است
عرضی است عرض حشمت او مسندش قویکز التجا به صنع الهیش مسند است
گیتی ز شبه زادن او قالب عقیمگردون ز جنس کشتن او شخص ابلد است
تا در مشیت است وجود همال اوذاتش به بی همالی ذاتی مجرد است
دریا گذار مرکب او را گه گذاردریا سراب و فدفد مهتاب فرقد است
ایدون چو باد نرم گرازان شود بر آبگوئی که آب جوهر صرح ممرد است
ویحک چه معجز آمد کلکش که سلک اوپر گوهر مسلسل و در مجعد است
از حرفهای ابجد عقدش به راستیماننده تر به حرف نخستین ابجد است
با نیک خواه دولت و با بد سگال ملکشیرین چو شهد و تلخ چو زهر مدود است
آسوده دار دهر است آسوده کار نیستآری به عون شغل وزارت موید است
تا بر سپهر اعظم نقاش لوح رادایم قلم نه کند زبان و نه ادرد است
پاینده باد صاحب در ظل نعمتیکش دامن مظله ز عز مخلد است