گنج

شمارهٔ ۱۸ - ایضاً له

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: است۱۹ بیت
ای بار خدایا که جهان چون تو ندید استنام تو رسید است به جائی که رسید است
کردار تو در جسم جوانمردی جان ستدیدار تو در چشم خردمندی دید است
با وهم تو اسرار فلک روی گشاد استبا عدل تو اسباب بلا دست کشید است
بحری است دلت کورا صد ابر غلام استابری است کفت کز وی صد بحر چکید است
بخرید عطای تو خریدار عطا راجز وی که شنیدی که خریدار خرید است
قدر تو هوای تو همی دارد در سرزان است که چون کیوان بر اوج رسید است
خصم تو رضای تو همی جوید در خاکزان ست که چون آب در او جای گزید است
دانند افاضل که به فضل تو بزرگیتا گوش بزرگی شنوا شد نشنید است
در پیش دوات و قلمت عرض و رسالتاین دست بلر کرده و آن پشت خمید است
بی تیشه عقل تو خرد نیم تراش استبی جرعه طبع تو ادب نیم گزید است
سطری ز تو جز آیت رحمت ننوشته استتاری ز تو جز دولت باقی نتنید است
آنجا که توئی دهر ز هیبت ننهد پیوان را که توئی چرخ به باطل نخلید است
این بنده چه کرده است که بی زلت و بی جرماز بیم فخ حادثه چون مرغ رمید است
کم داهیه مانده است که آن را نبسوده استکم زاویه مانده است که در وی نخزید است
نالی است تنش بی دل و آن نال گسسته استناری است دلش بی تن وان نار کفید است
درویش ندیدند که محسود بود هیچمحسود بدینگونه که بنده است که دید است
گر صورت حالی که نمودند جز آن نیستپس بنده به هم کنیت تو ناگروید است
تا حکم غم و شادی بر لوح نوشته استتا باد بدو نیک بر آفاق وزید است
از دولت تو دست حسد کوته خواهمبا دولت تو خود که چخد یا که چخید است