گنج

شمارهٔ ۱۶ - ایضاً له

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: وراست۲۵ بیت
روزگار عصیر انگور استخم ازو مست و چنک مخمور است
خیز تا سوی باغ بشتابیمکز می و میوه اندر او سور است
سیب سیمین سلب چو گوی بلوریا چو نوخواسته بر حور است
خوش ترش زرد چهره آبی راطبع مرطوب و رنگ محرور است
شاخ امرود گوئی وامروددسته و کردنای طنبور است
نارسیده ترنج بار ورشچون فقع کوزه و چو سنگور است
نار ازو ناردانه گشته جداچون عزب خانهای زنبور است
تاج نرگس به فرق نرگس برجام زرین خواجه منصور است
صاحب عالم آنکه عالم فضلتا ز املاک اوست معمور است
نیست از عقل و علم او بیرونهر چه بر سطر لوح مسطور است
کار دنیا و شغل عقبی پاکبر هوا و رضاش مقصور است
چرخ با اوج قدر او باطلبحر با موج کف او زور است
نظم و لفظش چو گوهر منظومنثر خطش چو در منثور است
نقشبند طراز مهرش راصد هزار آفتاب مزدور است
گردباد سراب کینش راتا فلک باژگونه در دور است
آن سهیل است برق هیبت اوکه تجلیش سکنه طور است
وان شهاب است رای ثاقب اوکه از او دیو فتنه مقهور است
مرکب فرخ همایونشآهنین برج و آتشین سور است
بود چون آفتاب تیز ولیکتیز چون آفتاب با حور است
سایه در نور اگر ندیدستیجرم او بین که سایه در نور است
در تک ایدون بود که بادبزانکه تو گوئی قضای مقدور است
شکل او بی شکال بر چیزینیک مشکل شود که مجبور است
قالب نصرت است و نیست بدیعکه بر او ذات خواجه منصور است
ایزد از عرض خواجه دور کنادهر غرض کز مراد او دور است
دل او گنج راز خسرو بادتا زمین رازدار و گنجور است