شمارهٔ ۴۵ - عصا بیار که وقت عصا و انبان بود
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بودنبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بودستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریختچه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
نه نحس کیوان بود و نه روزگار درازچه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود
جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان استهمیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود
همان که درمان باشد، به جای درد شودو باز درد، همان کز نخست درمان بود
کهن کند به زمانی همان کجا نو بودو نو کند به زمانی همان که خُلقان بود
بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بودو باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود
همی چه دانی ای ماهروی مشکین مویکه حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!
به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدوندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود
شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بودشد آن زمانه که مویش به سان قطران بود
چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیزبشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود
بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشمبه روی او در، چشمم همیشه حیران بود
شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بودنشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود
همی خرید و همی سَخت، بیشمار درمبه شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود
بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدوبه شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود
به روز چون که نیارست شد به دیدن اونهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود
نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیفاگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود
دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخننشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود
همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بوددلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود
بسا دلا، که بسان حریر کرده به شعراز آن سپس که به کردار سنگ و سندان بود
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بودهمیشه گوشم زی مردم سخندان بود
عیال نی، زن و فرزند نی، معونت نیاز این همه تنم آسوده بود و آسان بود
تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینیبدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتیسرود گویان، گویی هزاردستان بود
شد آن زمانه که او انس رادمردان بودشد آن زمانه که او پیشکار میران بود
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان استهمیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنْوِشتشد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
کجا به گیتی بودهست نامور دهقانمرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود
که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودیمرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود
بداد میر خراسانش چل هزار درموزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود
ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزاربه من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود
چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویشز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتمعصا بیار، که وقت عصا و انبان بود