گنج

بخش ۱۶ - انوری ابیوردی

۱ بیت

حکیم اوحدالدین از فضلای زمان و از حکمای اوان خود بوده. ظهورش در انتهای ملک ملکشاه و ابتدای دولت سلطان سنجر سلجوقی بوده و مداحی آن سلطان را نموده. در طریق شعر و شاعری طرزی مرغوب و طوری مطلوب داشته و در این سیاق همت بر تتبع ابوالفرج رونی می‌گماشته. با رشید الدین وطواط و ادیب صابر و امیر معزی و جمعی از فصحایِ شعرای آن عهد معاصر بوده. ادیب را تمجید نموده. در فن ریاضی مهارت کلی حاصل کرده و مردم را به احکام وی وثوق بوده. حکم به طوفان بادی کرده و تخلف یافته و ابنای زمان برو شوریدند. گویند ظهور جنگیزخان را ما دل به آن حکم داشتند که طوفان وار باعث ویرانی دیار گردید. به هر صورت به اغوای حکیم سوزنی سمرقندی، فتوحی شاعر با وی کید کرده قطعه در هجو بلخ گفته و به نام حکیم شهرت داد. بلخیان از حکیم رنجیده و حکیم را از بلخ اخراج کردند. آخر یافتند که قطعه از فتوحی است و اکنون در دیوان حکیم می‌نویسند. غرض، احوال و اقوال او مشهور عالم است و اشعارش شاعران را مسلم. در تذکره‌ها اشعار حکیم مندرج است و دیوانش هم بسیار. اما چون فقیر بیشتر اشعاری که متضمن حقیقتی و نصیحتی است قلمی می‌نماید و از ابیات شاعرانه چشم می‌پوشد، از ضبط قصاید و مدایح معذور است. به چند بیتی حکیمانه از عالم نصایح و چند قطعه حاکی بر حکمت و موعظه و قناعت اکتفا کرده و العذر عِندالکرام مقبول. گویند در اواخر حال تائب شد. سلطان او را طلب کرده، حکیم نپذیرفت و این قطعه را که در صفت تجرد خود گفته و مطلعش این است. به سلطان فرستاد:

کلبه‌ای کاندرو به روز و به شبجای آرام و خورد و خواب منست

ای آخره. غرض، وفات جناب حکیم در سنهٔ ۵۷۵.

مِنْقصایدِهِ فی الحکمه
اگر محول حال جهانیان نه قضاستچرا مجاری احوال بر خلافِ رضاست
بلی قضاست به هر نیک و بد عنان کش خلقبدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست
هزار نقش برآرد زمانه و نبودیکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست
کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زدکه نقش بندِ حوادث ورای چون و چراست
اگرچه نقشِ همه امهات می‌بندنددرین سرای که کون و فساد و نشو و نماست
تفاوتی که در این نقش‌ها همی بینیز خامه است که در دستِ جنبش آباست
به دست ما چو ازین حل و عقد چیزی نیستبه عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست
که زیر گنبد خضرا چنان توان بودنکه اقتضای قضاهای گنبد خضراست
چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیستکه بر طباع و موالید والی والاست
کسی چه داند کاین گوژپشتِ مینا رنگچگونه مولعِ آزار مردم داناست
نه هیچ عقل بر اشکال دورِ او واقفنه هیچ دیده بر اسرارِ حکم او بیناست
مِنْقطعاته فی الحکمه
نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانیسلیما ابلها لابل که مرحوماً و مسکینا
سنایی گرچه از وجه مناجاتی همی گویدبه شعری ورز حرص و آنکه یابد دیدهٔ بینا
که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمتچنان کز وی به رشک آید روانِ بوعلی سینا
ولیکن از طریقِ آرزو پختن خرد داندکه با بختِ زمرد برنیاید دیدهٔ مینا
برو جان پدر تن در مشیت ده که دیر افتدز یأجوج تمنا رخنه در سد ولو شئنا
به استعداد یابد هر که ار ناچیزکی یابدنه اندر بدوِ فطرت پیش از این کان الفتی طِیِنا
بلی از جاهدوا یک سر به دست تست این رشتهولیک از جاهَدُوا هم برنخیزد هیچ، بی فِیْنا
ایضاً وله رَحْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ
نزد طبیبِ عقل مبارک قدم شدمحال مزاج خویش بگفتم کماجرا
دل را چو از عفونت اخلاطِ آرزومحموم دید و سرعت نبضم بر آن گوا
گفتا بدن ز فضلهٔ آمال ممتلی استسوءالمزاج حرص اثر کرده در قوا
ای دل به عون مسهل سقمونیایِ صبروقت است اگر به تنقیه کوشی ز امتلا
مقصود ازین میانه اگر حُقنهٔ دل استاول قدم ز اکل فضول است احتما

٭٭٭

درین دو روزه توقف که بو که خود نَبُوَددرین مقام فسوس و درین سرای فریب
چرا قبول کنم از کس آنکه عاقبتشز خلق سرزنشم باشد از خدای عتیب
مرا خدای تعالی ز آسیایِ فرازکه عقل حاصل آن درنیاورد به حسیب
چو می‌دهد همه چیزی به قدر حاجت منچنانکه بی خبر سیب ماه، رنگ به سیب
هزار بار اگر عمر من بود به مثلمرا نیاز نباید به آسیای نشیب
دو نعمت است مرا کان ملوک را نبودبه روز راحت شکر و به شب ز رنج شکیب
فِی الشّکایةِ عَن اَبْناءِ الزّمانِ
ربع مسکون آدمی را بود دیو و دد گرفتکس نمی‌داند که در آفاق انسانی کجاست
دور دور خشکسال دین و قحط دانش استچند گویی فتح بابی کو و یارانی کجاست
من ترا بنمایم اندر حال صد بوجهل جهلگر مسلمانی تو تعیین کن که سلمانی کجاست
آسمان بیخِ کمال ازخاکِ آدم برکشیدتو زنخ می‌زن که در من کنج نقصانی کجاست
خاک را طوفان اگر عقلی دهد وقت آمده استای دریغا داعیی چون نوح و طوفانی کجاست
سلطان زمان انوری را طلب کرده در جواب اونوشته
کلبه‌ای کاندرو به روز و به شبجای آرام و خورد و خواب من است
هر چه در مجلس ملوک بودهمه در کلبهٔ خراب من است
رحل و اجزا نان خشک بروگرد خوان من و کباب من است
قلم کوته و صریرِ خوششزخمه و نغمهٔ رباب من است
شیشهٔ حِبر من که بادا پُرپیش من شیشهٔ شراب من است
خرقهٔ صوفیانهٔ ازرقاز هزار اطلس انتخاب من است
گنده پیر جهان جنب نکندهمتی را که در جناب من است
خدمت پادشه که باقی بادنه به بازوی خاک و آب من است
نیست مر بنده را زبانِ جوابجامه و جایِ من جواب من است
وله رحمة علیه
برترین پایه مرد را عقل استبهترین مایه مرد را تقوی است
بر جمادات فضل آدمیانهیچ بیرون ازین دو معنی نیست
چون ازین هر دو مرد خالی گشتآدمی و بهیمه هر دویکی است
کافران را که آدمی نسبندنصّ بَلْهُمْاَضّل ازین معنی است
وله
آلودهٔ منت کسان کم شوتا یک شبه در وثاق تو نان است
راضی نشود به هیچ بی نفسیهر نفس که از نفوس انسان است
ای نَفسْبه رستهٔ قناعت شوکانجا همه چیز نیک ارزان است
شک نیست که هر که چیزکی داردو آن را بدهد طریقِ احسان است
لیکن چو کسی بود که نستانداحسان آنست و سخت آسان است
چندان که مروت است در دادندر ناستدن هزار چندان است
ایضاً مِن قطعاته
نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنیبرجست و بر دوید بروبر به روز بیست
پرسید از چنار که تو چند روزه‌ایگفتا که هست عمر من افزونتر ازدویست
گفتا به بیست روز من از تو گذشته‌امبا من بگو که کاهلیت از برای چیست
گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ گفتکاکنون نه روز جنگ ونه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگانمعلوم می‌شود به تو نامرد و مرد کیست

٭٭٭

در حدود ری یکی دیوانه بودسال و مه گردی به کوه و دشت گشت
در تموز و دی به سالی یک دوبارجانب شهر آمدی از سوی دشت
گفتی ای آنان که تان آماده بودگاه قرب وبُعد ازین زرینه طشت
قاقم و قندز به سرما پنج و چارتوزیِ کتّان به گرما هفت و هشت
گر شما را با نوایی بد چه شدورچه ما را بود بی برگی چه گشت
راحت هستی و رنجِ نیستیبر شما بگذشت و بر ما هم گذشت

٭٭٭

هرکه به ورزیدنِ کمال کند رویشیوهٔ نقصان ز هیچ روی نورزد
زلزلهٔ حرص اگر ز هم ببرد کوهگرد قناعت ز آستانش بلرزد
رفعت اهل زمانه کسب کند آنکصحبتِ اهل زمانه هیچ نیرزد
در قناعت و آزادی گوید
من و آن نفس که با قحبهٔ رعنای جهانچون خسان عشق نبازم نه به سهوونه به عمد
قدرتِ دادن اگر نیست مرا باکی نیستقدرتِ ناستدن هست وللّه الحمد

٭٭٭

خدای کار چو بر بنده‌ای فرو بنددبه هرچه دست زند رنجِ دل بیفزاید
وگر مطیع شود زود نزد همچو خودیز بهر چیزی خوار و نزار باز آید
چو اعتقاد کند کر کسش نباید چیزخدای قدرت والای خویش بنماید
به دست بنده ز حلّ و ز عقد چیزی نیستخدای بندد کار و خدای بگشاید

٭٭٭

آن کس که به صد خون جگر شد هنر آموختوز دور قمر گوبنشین خونِ جگر خور
پیغامِ زنان می‌بر و دیبایِ به زرپوشیا مسخرگی می‌کن و حلوای شکرخور

٭٭٭

انوری چند از قبول عامه بهرِ ننگ شعرراه حکمت رو، قبولِ عامه گو هرگز مباش

٭٭٭

چهار چیز است آیین مردم هنریکه مردم هنری نیست زین چهار بری
یکی سخاوت طبعی چو دستگاه بودبه نیک نامی آن را ببخشی و بخوری
دو دیگر آنکه دلِ دوستان نیازاریکه دوست آینه باشد چو اندرو نگری
سه دیگر آنکه زبان را به گاهِ گفتنِ بدنگاهداری تا وقت عذر غم نخوری
چهارم آنکه کسی با تو در جهان بد کردچو عذر پیش تو آورد نام آن نبری
در شکایت از فلک و ذَمّ علم گوید
ای خواجه مکن تا بتوانی طلبِ علمکاندر طلبِ راتب یک روزه بمانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموزتا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
نی گوشهٔکنجی و کتابی برِ عاقلبهتر که دو صد گنج و بسی کام روانی
گر بی خردان قیمتِ این ملک ندانندای عقل خجل نیستم از تو که تو دانی
فرعون و عذاب ابد و ریش مرصّعموسی و کلیم اللّه و چوبی و شبانی
فِی الحکمة
صفّه‌ای را نقش می‌کردندنقاشان چینبشنواین معنی کزین بهتر حدیثی نشنوی
اوستادی نیمه‌ای را کرد همچون آینهاوستادی نیمه‌‌ای را کرد نقش مانوی
تا هر آن نقشی که حاصل باشد اندر نیمه‌ایبینی اندر نیمهٔ دیگر چو اندر وی روی
ای برادر خویشتن را صفّه‌ای دان همچنانهم به سقفی نیک عالی هم به بنیادی قوی
باری ار آن نیمهٔ پرنقش نتوانی شدنجهد می‌کن تا مگر آن نیمهٔ دیگر شوی

٭٭٭

عادت کن از جهان سه خصلت راای خواجه وقت مستی و هشیاری
دانی که چیست آن، بشنو از منرادی و راستی و کم آزاری