قدوهٔ عرفا و زبدهٔ فضلای زمان خود بوده و مدت مدیدی سیاحت فرموده. به سبب توطن در اصفهان از اهل آن شهر مشهور شده. اما مراغهای است. در علوم ظاهری و باطنی و کمالات صوری ومعنوی مفخر دوران است و ظهورش در عهد دولت ارغون خان است. دست طلب گریبان دلش را به جانب اهل حال کشیدو شراب معرفت از دست شیخ ابوحامد اوحد الدین کرمانی چشید. لهذا تخلص خود را اوحدی قرارداد و زبان به اظهار حقایق گشاد. مثنوی جام جم از اوست. وفاتش در سنهٔ ۷۳۸ در اصفهان بود. از منتخبات مثنوی و دیوان او نوشته میشود مِنْمثنوی جام جم:
خویشتن را نمیشناسی قدرورنه بس محتشم کسی ای صدر
هم خلف نام و هم خلیفه نسبنه به بازی شدی خلیفه رسب
ذات حق را مهینه اسمی توگنج تقدیس را طلسمی تو
به بدن درج اسم ذات شدیبه قوا مظهر صفات شدی
سر موی ترا دو کون بهاستزانکه هستی دو کون بی کم و کاست
قالبت قُبهایست اللهیلیک از حبهای نه آگاهی
نُه فلک در دل تو دارد کُنجبا کواکب ولیک در یک کُنج
گر زمانی به ترکتاز آییبروی تا به عرش و باز آیی
لیس فی جبتی تو دانی گفتواناالحق تو میتوانی گفت
گاه عبدی و گاه معبودیچه عجب چون غلام محمودی
پیش ازین گر دو حرف برخوانیترسمت برجهی که سبحانی
٭٭٭
باده نوشیدگان جام الستنشدند از شراب دنیا مست
ذوق پاکان به خم و مستی نیستجای نیکان به کبر و هستی نیست
بت پرستی ز می پرستی بهمردن عاقلان ز مستی به
چند گویی که باده غم ببرددین و دنیا ببین که هم ببرد
بهتر از غم کدام یار بُوَدکه شب و روز برقرار بُوَد
هرکه را عشق او خراب کندفارغ از بنگ و از شراب کند
دل سیاهی دهند و رخ زردیبهل این سرخ و سبز اگر مردی
اوحدی شصت سال سختی دیدتا شبی روی نیک بختی دید
سر گفتار ما مجازی نیستباز کن دیده کاین به بازی نیست
سالها چون فلک به سرگشتمتا فلک وار دیده ور گشتم
از برون در میان باز آرموز درون خلوتی است با یارم
کس نداند جمال سَلوت منره ندارد کسی به خلوت من
من قصایده رحمة اللّه علیه
تو نامهٔ خدایی و آن نامه سر به مهربردار مهر نامه ببین تا درو چهاست
زین آفرینش آنچه تو خواهی ز جزء و کلّدر نفس خود بجوی که جام جهان نماست
این جام را جلا ده و خود را درو ببینسری عظیم گفتم اگر خواجه در سراست
نفس است و حکمت آنکه نمیرد به وقت مرگوین آلت دگر همه در معرض فناست
دنیا و دین دو پلهٔ میزان قدرتستاین پله چون به خاک شد آن پله بر هواست
صوفی شدی صداقت و صدق و صفات کوصافی شدی کدورت حقد و حسد چراست
دست کلیم را ید و بیضا نهادهاندکو شسته بود دست ز چیزی که ماسواست
گفتی که عارفم ز کجا دانی این سخنعارف کسی بود که بداند که از کجاست
٭٭٭
دل نگهدار که بر شاهد دنیا ننهیکاین نه یاریست که او را غم یاری باشد
تو که امروز چو کژدم همه را نیش زنیمونس قبر تو شک نیست که ماری باشد
آن چنان زی که چو طوفان اجل موج زندگرد بر گرد تو از خیر حصاری باشد
چو روی بر سر خاکی بنگر که دروچون تو در هر قدمی خفته هزاری باشد
خاکساران جهان را به حقارت منگرتو چه دانی که در آن گرد سواری باشد
آن برون آید از این آتش سوزان فرداکه زرش را هم از امروز عیاری باشد
کشت ناکرده چرا دانه طمع میداریآب ناداده زمین را چه بهاری باشد
اگر آن گنج گران میطلبی رنجی برگل مپندار که بی زحمت خاری باشد
٭٭٭
سر پیوند ما ندارد یارچون توان شد ز وصل برخوردار
همدمی نیست تا بگویم رازخلوتی نیست تا بگریم زار
در خروشم زصیت آن معشوقدر سماعم ز صوت آن مزمار
مطربم پردهها همی سازدکه در آن پرده نیست کس را یار
همه مستان درآمدند به هوشمست ما خود نمیشود هشیار
چیست این ناله و فغان در شهرچیست این شور و فتنه در بازار
تو گمانی که میرسد معشوقاو نشانی که میرود دلدار
همه در جستجوی و او غافلهمه در گفتگو و او بیزار
همه پویندگان این راهندهمه جویندگان آن دیدار
نار در زن به خرمن تشویشبار بر نه ز مکمن انکار
سکهٔ شاه و نقش سکه یکی استعدد از درهم است و از دینار
آب و آیینه پیش گیر و ببینکه یکی چون دو میشود به شمار
تا بدانی که نیست جز یک نوروان دگر سایهٔ در و دیوار
همه عالم نشان صورت اوستباز جویید یا اولوالابصار
رفته شد باغ و خفته شد فتنهسفته شد دُرّ و گفته شد اسرار
٭٭٭
از من نشان دل طلبیدند بیدلانمن نیز بیدلم چه نوازم نوای دل
رمزی بگویمت ز دل ار بشنوی به جانبگذر ز جان که زود ببینی لقای دل
دل عرش مطلق است و برو استوای حقزین جا درست کن به قیاس استوای دل
بر کرسی وجود چو لوحی است دل ز نوربر وی نوشته سرّ خدایی خدای دل
گر دل به مذهب تو جز این گوشت پاره نیستقصاب جو که به ز تو داند بهای دل
کیخسرو آن کسی است که حال جهان بدیداز نور جام روشن گیتی نمای دل
چون آفتاب عشق برآید تو بنگریجانها چو ذره رقص کنان در هوای دل
سرپوش جسم گر ز سر جان برافکنیفیض ازل نزول کند در فضای دل
گر در فنای خویش بکوشی به قدر وسعمن عهد میکنم به خلود بقای دل
غزلیات
ای صوفی از تو منکر عشقی به زهد کوشما را ز عشق توبه نفرموده پیر ما
٭٭٭
صورت بت کافری باشد پرستیدن ولیبت پرست ار معنی بت بازداند واصل است
٭٭٭
در پردهای و بر همه کس پرده میدریبا هر کسی و با تو کسی را وصال نیست
٭٭٭
تن در نماز و روی به محراب ها چه سودچون روی دل به قبله و دل در نماز نیست
٭٭٭
بوی آن دود که امسال به همسایه رسیدز آتشی بود که در خرمن من پار گرفت
٭٭٭
هر کس علاج درد دلی میکنند و مادم درکشیده تا الم او چه میکند
کمتر ز مور و مار شناس آن گروه راکز بهر مور و مار تن خویش پرورند
گرگ اجل یکایک از این گله میبردوین گله را نگر که چه آسوده میچرند
٭٭٭
عالم ز ماجرای دل ریش ما پر استبا هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز
٭٭٭
در دست ما چو نیست عنان ارادتیبگذاشتیم تا کرم او چه میکند
٭٭٭
وقتی علاج مردم بیمار کردمیاکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش
٭٭٭
ماجرای عشق را روزی بگویم پیش خلقورنگویم عاشقی خود میکند اظهار خویش
ای که ازمنکار خود راچاره میجستی که چیستاین مگو ازمن که من خود عاجزم در کار خویش
٭٭٭
نه به اندازهٔ خود یار گزیدی ای دلتا رسیدی به بلایی که رسیدی ای دل
٭٭٭
در هرچه بنگرم تو بدیدار بودهایای نانموده رخ تو چه بسیار بودهای
چون اول از تو خواست که عشاق را بخواستآخر چه شد که از همه بیزار بودهای
٭٭٭
در کعبه گر ز دوست نبودی نشانهایحاجی کی التفات نمودی به خانهای
گر راستی است هرچه طلب میکنی توییوین راه دور نیست به غیر از بهانهای
٭٭٭
ور خود ترا به چشم یقین دیده عاشقانوافتاده از یقین خود اندر گمان همه
از بس که پر شدم ز صفات کمال تونزدیک شد که پر شود از من جهان همه
قطعه
فرزند بندهایست خدایا غمش مخورتو کیستی که به ز خدا بنده پروری
گر مقبل است، گنج سعادت برای اوستور مدبر است، رنج زیادت چه میبری
٭٭٭
از تست فتاده در خلایق همه شوردر پیش تو درویش و توانگر همه عور
ای با همه در حدیث و گوش همه کروی با همه در حضور و چشم همه کور
رباعی
چون دوستی روی تو ورزم به نیازمگذار به دست دشمن دونم باز
گر سوختنی است جان من هم تو بسوزور ساختنی است کار من هم تو بساز
٭٭٭
ای آمده گریان تو و خندان همه کسوز آمدن تو گشته شادان همه کس
امروز چنان بزی که فردا چو رویخندان تو برون روی و گریان همه کس
٭٭٭
ای لاف زنان را همه بویی ز تو نهحاصل به جز از گفت و مگویی ز تو نه
در هر مویی نشانهای هست از تووان گاه نشان به هیچ رویی ز تونه