گنج

بخش ۶۴ - نور علی شاه اصفهانی

۲۲۷ بیت

خلف الصدق فیض علی شاه طبسی رحمة اللّه بوده و اصل ایشان از رقهٔ طبس است و سلسلهٔ ایشان از نجباء ارباب کمال و علمای آن ولایت بوده‌اند و میرزا عبدالحسین والد ایشان که به فضل علیشاه مشهور است با فرزند خود به اصفهان و شیراز آمدند و طالب سلوک شدند. بالاخره پدر و پسر هر دو مرید سید معصوم علی شاه هندی بودند و سید مذکور به اذن جناب شاه علی رضای دکنی به ایران آمده بود و طالبان را ارشاد می‌نمودو طریقت نعمة اللّهی داشت. گویند سیدی پاکیزه خصال و کاملی صاحب حال بود. غرض، در بدو دولت زندیه در شیراز توقف کرد. جمعی از در اقرار درآمدند و جمعی منکر شدند. آخرالامر کریم خان زند حکم به اخراج ایشان از شیراز داد. لهذا سید با مریدان قدم از شهر بیرون نهاد. در بلاد ایران پای سیاحت گشاد.

آخرالامر علماء سوء درعراق عجم او را مقتول کردند و در رود مشهور به قراسو افکندند. نورعلی شاه مدتی در عتبات عالیات عرش درجات سقایت می‌کرد. بدان نیز راضی نشدند و نگذاشتند لاجرم به بغداد رفت. احمد پاشا حاکم بغداد او را اکرام و احترام نمود. مثنوی جنات الوصال در آنجا منظوم فرمود. از بغداد به موصل رفته در سنهٔ ۱۲۱۲ در موصل وفات یافت و در جوار مرقد حضرت یونس نبی مدفون شد. به هر صورت وی از متأخّرین عرفاست و جمعی کثیر از علماء و حکما دست ارادت به وی داده‌اند و مریدان چندان در جلالت قدر وی سخن راندند که حد ندارد. العِلمُ عنداللّه. مولانا عبدالصمد همدانی از علماء و فقها و کهف الحاج حاجی محمد حسین اصفهانی و میرزا محمد رونق کرمانی و سید ابراهیم تونی و جمعی دیگر از علماء و حکماء و فقها مرید وی بوده‌اند. اکنون نیز بسیاری از معاصرین از اهل اخلاص و ارادت آن جنابند. بالجمله او را نظماً و نثراً رسالات است از جمله رسالهٔ جامع الاسرار و رسالهٔ اصول و فروع است و تفسیر سورهٔ بقره و کبرای منظوم و تفسیر خطبة البیان منظوم کرده. مثنوی جنات الوصال و دیوان غزلیات وی دیده شد. این اشعار از اوست:

مِنْاشعار مثنویّ جنات الوصال
ای مبرا حمدت از تحمید ماوی معرا مجدت از تمجید ما
حمد تو شایستهٔ تحمید تستمجد تو وابستهٔ تمجید تست
ذکر تحمیدت فزون است از مقالفکر تمجیدت برون است از خیال
حمد و مجدت گرچه ذکر و فکر ماستهر دو مستغنی ز فکر و ذکر ماست
ای ز حمدت شمه‌ای از کار ماوی ز مجدت رشحه‌ای افکار ما
آنچه در فرقان و قرآن منطوی استحمد و مجدت جمله بر آن محتوی است
غیر حمدت نیست فرقان دگرغیر مجدت نیست قرآن دگر
در مقام فرق فرقان آمدهدر مقام جمع قرآن آمده
یک کتاب است و عباراتش بسییک خطاب است و اشارتش بسی
گه ز مبدء گوید و گه از معادگه ز راشد گوید و گه از رشاد
گاه عقل و نفس را توأم کندگه طبیعت با هیولا ضم کند
گه دهد الفت میان هرچهارصورت و معنی کند تا آشکار
گاه ایجاد عناصر می‌کندگاه تعداد مظاهر می‌کند
گه ز هر عنصر نماید مظهریظاهر از مظهر ظهور دیگری
از عناصر گاه ترکیب آوردزان موالیدی به ترتیب آورد
تا هویدا نفس حیوانی شودجلوه گاه روح انسانی شود
در نعت حقیقت محمدیؐ
جوهر اول که روح اعظم استنایب حق پادشاه عالم است
منشاء امر حدوث است و قدمنسبتش هم با وجود و هم عدم
از یکی دو استفادت می‌کندوز دگر رویش افادت می‌کند
منبسط بسط الوهیت ازوستمنتشر نشر ربوبیت از اوست
اوست تمثال جمال بی مثالمظهر ذات و صفات ذوالجلال
روح اعظم اول آخر آدم استآدم اینجا روح اسم اعظم است
آخر این دور عین اول استدو کسی بیند که چشمش احول است
بینشان است ارچه دارد صد نشانلامکان است ارچه دارد صد مکان
در شرح حدیث کُنْتُ کَنزاً مَخْفّیاً
گنج مخفی آن قدیم لایزالخود جمیل و بود خواهان جمال
گرچه بی آیینهٔ ارواح مابی ظهور کثرت اشباح ما
آینه‌ای از علم دایم پیش داشتجلوه‌ای بر خویش از حد بیش داشت
خواست در جام جهان بین اولاًجلوه گر گردد جمالش مجملاً
پس مفصل در مرایای جهانرایت علمی به عین آرد عیان
لاجرم آیینه پیدا کرد اوراز پنهانی هویدا کرد او
گنج‌ها در علم بودش مختفیخوش به عین آورد آن گنج خفی
حب ذاتی کرد این عالم عیانکنت کنزاً خود کند اینها بیان
مرجع و مبدء تماشاییست بسبرمیان سیر و تماشاییست بس
آدمی را مبدء و مرجع یکی استآمد و شد بی حد و مجمع یکی است
ذره ای کان ظاهر آمد در وجودآفتابی دان کزان مطلع نمود
گر مقید ور فرید مطلق استبازگشت جملگی سوی حق است
دل درین معنی مرا شد رهنمونرایت اِنّا الیهِ راجِعون
عالم اجسام آمد مختصرعالم ارواح شد بی حد و مر
سالکی کان عارج نیکو بودخود سلوک او عروج او بود
هر یک از سلاک را ز اسمای حقکرده نامی پردهٔ معراج شق
اسم جامع کاعظم اسماء بودعین مقصود همه اشیا بود
در معارج معرج نیکوست اومعرج انسان کامل اوست او
نفس اماره در انسان کبیرباشد ابلیس و نباشد زان گزیر
وان بود جزوی ز اجزای جهانمظهر اسم مضل فاش و نهان
هر کجا طفلی که مادر زایدشجفت او دیوی به همره آیدش
وهم بی شک خلق را شیطان بودگرچه اندر صورت انسان بود
رو مجرد شو کزو یابی خلاصبی وساوس جا کنی در بزم خاص
در صفت جنّات و تحقیق نبوت و ولایت
زاهدان را جنت موعوده استعارفان را جنت مشهوده است
این چنین جنت که ما را در دل استهر کسی را در جهان کی حاصل است
این جنان کاندر دل مامنطوی استجنتی پر از نعیم معنوی است
هفت جنت از صفات سبعه خاستهشتمین خود جنت ذات خداست
در نبوت بین ولایت مستتراز رسالت بین نبوت مشتهر
خود ولی را وجه می‌باشد یکیوان یکی وجه ولایت بی شکی
می‌رسد بی واسطه او را مدامباده‌های فیض ربانی به جام
لیک از وجه نبوت هر نبیفیض حق باواسطه یابد همی
واسطه چه بود نزول جبرئیلکاورد وحی خداوند جلیل
همچنان بی واسطه فیض الهیابد از وجه ولایت گاه گاه
خود رسول این هر دو وجه معتبردارد و می‌باشدش وجه دگر
وان بود وجه ولایت بس مفیضکرده از ارسال خلقی مستفیض
مصطفی ختم رسل فخر اممباسط وحی آن رسول محتشم
جامع هر سه مراتب آمدهدر مراتب جمله راتب آمده
هم ولایت هم نبوت باشدشهم رسالت با فتوت باشدش
این ولایت از نبوت برتر استوین نبوت بر ولایت افسر است
هر رسولی خود نبی بر حق استهر نبی‌ای خود ولی مطلق است
هر ولی را خود نبوت کی بودهر نبی خود با رسالت کی شود
جز رسول اللّه که بد باب بتولهم نبی و هم ولی و هم رسول
از نبوت منتظم دار فناستوز ولایت محترم دار بقاست
آن بشر را نعت و این وصف حق استآن مقید باشد وین مطلق است
این به استعداد هر قومی مُعِدوین به استمداد هر دوری ممد
خود ولی کامل آن باشد که اوباشد اخلاقش همه اخلاق هو
ذکر او باشد خفی و هم جلیالولی الولی الولی
الولی اسم علیّ عالی استدر ولایات ولایت والی است
الولی در بزم ما ساقی بودهم به حق فانی و هم باقی بود
و لَهُ ایضاً
شرح حال دام ناسوتی شنورشح بال مرغ لاهوتی شنو
کیست دانی مرغ لاهوتی توچیست دانی دام ناسوتی تو
مرغ تو آن روح انسانی بوددام تو خود نفس حیوانی بود
چون کند مرغ تو آهنگ وصالبرگشاید سوی اصل خویش بال
ظاهر او را دوبال محکم استدر یسار و در یمینش همدم است
در یسارش بال قرآن مبینسنت پیغمبرش بال یمین
هم دو بال باطنی باشد مبینذکر و فکرش در یسار و در یمین
ذکر چه بود یاد حق در جان ودلفکر چه بود سیر اندر آب و گل
جان ودل مرآت انوار یقینآب و گل نقش سموات و زمین
آنچه در آفاق می‌باشد عیانجمله در انفس بود فاش و نهان
وآنچه در آفاق و انفس محتوی استجمله در انسان کامل منطوی است
کامل ار چه با همه ملحق بودلیک از قید همه مطلق بود
صورت و معنی عالم سر به سراندرین آیینه باشد جلوه گر
هشت جنت را تماشاگاه بینهف دوزخ لیک اندر راه بین
جنت و ناری که موعود تو استگر بدانی جمله مشهود تو است
آنچه فردا از کم و بیشت بودبیش و کم امروز در پیشت بود
این موافق بودن اخلاق تستوفق اخلاق تو با خلاق تست
گر نه خلقت شد یکی با خلق حقنار ناکامت بسازد محترق
سالکانی کز حقیقت واقفنددر بهشت و دوزخ خود عارفند
سالکی کز این مراتب آگه استجمله جنات و جحیمش در ره است
باز اندر خلق و خوی خویش بینجنت و ناری عجب در پیش بین
وسعت خلقت نعیم جانفزاستتنگی خویت جحیم جانگزاست
در بیان تعداد مقامات سلوک
سالکان را نه مقام معنوی استهر مقامی بر سپهری محتوی است
سالکی کان واقف منزل نشددر ره تحقیق صاحب دل نشد
شرع پیغمبر چو دانستی تمامکردی اندر منزل اول مقام
دل چو گشتت در شریعت باصفابازت آید در طریقت رهنما
در طریقت چونکه بنهادی تو گاممنزل دویم ترا گردد مقام
چون مقامت منزل دویم شوددل ترا در بحر معنی گم شود
بازت آرد در مقام معرفتریزدت در کام جام معرفت
آفتابی در دلت طالع شودهر نفس نوری از آن لامع شود
از حقیقت منزلی بنمایدتنقش غیر از لوح دل بزدایدت
از حقیقت چون دلت پر نور شدظلم شرک از درونت دور شد
منزل چارم مقام جان تستجان حریم حضرت جانان تست
باز آرد دل به وحدانیّتتمنفرد سازد به فردانیتت
نور وحدانیت چون رو کندرویت از هر سوی در یک سو کند
از یقینت دور سازد هر شکیجسم و جانی خود نبینی جز یکی
چون ازین منزل دلت آگه شودپس ششم منزل ترا خرگه شود
دل درین منزل گشودت چونکه یاردار و دیاری نبینی غیر یار
یار اینجا کیست شیخِ راه توجلوه گاه او دل آگاه تو
شیخت اندر خویش چون فانی کندمحرم اسرار ربانی کند
منزل هفتم براندازد نقاببر رخت هر سو نماید فتح باب
در حریم جان نماید داخلتنور حق گیرد فرو جان و دلت
نور حق چون با تجلی حضوردر دلت فرماید آهنگ ظهور
از فنای شیخ برهاند ترافانی فی اللّه گرداند ترا
این فنا در حق چو آمد حاصلترو نماید باز هشتم منزلت
باقی باللّه چون گشتی تمامخود نهم منزل ترا گردد مقام
این مقام از هر مقامی برتر استاین مقام از نور قدرت انور است
این مقام سید و یاران اوستمنزل خاص وفاداران اوست
فی النّصیحة و الموعظه
غافلا تا چند بر خود غرّه‌اینیستی خورشید باللّه ذره‌ای
ذرّه‌ای از مهر تابان دم مزنقطره‌ای از بحر عمان دم مزن
چند نازی کاین کرامات من استچند نازی کاین مقامات من است
چند وصف خود مناجاتت بودخواهشات نفس حاجاتت بود
حال را از واقعه نشناختیسر ز جیب واهمه افراختی
در تپش آیی که هست اینم کمالضعف و غش آری که اینم هست حال
وجد و رقص آری که مملو از حقمدست و پا کوبی که از خود مطلقم
گاه یاهو گاه یا مَنْهو زنیگاه همچنون فاخته کوکو زنی
تفرقه از جمع خود ناکرده فرقپای تا سر در علایق گشته غرق
مرغ دل در ذکر رب نگشوده لبهای و هو را فرض کرده ذکر رب
این قدر ای بی ادب بر خود منازرو چو مردان پیشه کن عجز و نیاز
تا قبول حق شوی در بندگیبندگی بخشد ترا پایندگی
بندگی چه بود به حق پیوستنتچیست آزادی ز خود وارستنت
بندگی برهاندت از ماو منبندگی بستاندت از خویشتن
بندگی با حق شناسایت کنددر مقام قرب مأوایت کند
طالبا گر بایدت پایندگیبندگی کن بندگی کن بندگی
ای برونت قطرهٔ ماء منیوی درونت لُجّهٔ ما و منی
فِی وصف الصّلوة و الطّاعات
هر که را داغ منی شد در لباسنیست ظاهر نزد مرد حق شناس
تا نشویی دامن از ما و منتاز منی کی پاک گردد دامنت
از منی تن را نکرده شست و شوبی طهارت کی توان کردن وضو
در نمازت نیز می‌باید حضورتا شود مقبول درگاه غفور
گرنه نوری از حضورت در دل استهر نمازی کان کنی بی حاصل است
در نماز بی حضورت نیست نورلا صلوةَ تَمَّ اِلّا بالحضور
گر نمازی این چنین حاصل کنیخویشتن را بندهٔ مقبل کنی
رو نمازی این چنین آغاز کنخانهٔ دین را عمودی ساز کن
در نمازت گنج‌ها باشد نهانهر یکی بهتر ز صد ملک جهان
تا نگردد جسم و جان طاهر تراگنج مخفی کی شود ظاهر ترا
رو به دست آر از تجرد فوطه‌‌ایخوش به دریای فنا خور غوطه‌ای
در وضویت باز باید شست و شوشستنت از هر دو عالم دست و رو
خوش درآ در خلوت امید و بیمبر مصلای اقامت شو مقیم
رو به سوی قبله‌ای تعظیم کندل به محراب رضا تسلیم کن
قبله را چون یافتی رکن مقامبا حضور اندر اقامت کن قیام
جز حضور جمله چشم دل بپوشدر قیام و نیت و تکبیر کوش
خوش به تکبیرخدا دستی برآریعنی از کف غیر حق را واگذار
جامهٔ احرام در بر ساز کنبابِ دل ز اللّه اکبر باز کن
چون زتکبیرت در دل باز شداز حضورت ساز و برگی ساز شد
نعمتی بهتر ازین نعمت کجاستدولتی خوشتر ازین دولت کجاست
وَلَهُ ایضاً نَوَّرَ اللّهُ رَوْحَه
چون ولی اللّه را اندر نمازساز و برگ بی خودی گردید ساز
آمدش جراح در وقت سجوددر کف پا هر طرف زخمی گشود
تا که پیکان غزا آرد برونچون برآورد او نزد آه از درون
مستی حق بود چون او را به سرکی ز زخم پای می‌بودش خبر
تا تو مست بادهٔ دنیاستیبی خبر ازمستی مولاستی
مست دنیا تا به کی هشیار شوخواب غفلت تا به کی بیدار شو
معنی اسلام در تسلیم یابمَنْ سَلِمْ از شیخ ره تعظیم یاب
ساز و برگی از شهادت ساز کناَشْهَدُ اَنْ لا اله آغاز کن
در شهادت چون علم افراختیمرکب معنی به میدان تاختی
هرچه بینی نفی کن در لاالهتا به اثبات حقت آرد گواه
غیر معبود آنچه مقصودت بودگر بدانی جمله معبودت شود
تو یکی باشی و معبودت هزارتو یکی باشی و مقصودت هزار
چون کنی با این همه معبود توچون کنی با این همه مقصود تو
گرنه بر این جمله تیغ لاکشیرخت مشکل جانب الا کشی
لا بگوی و نفی معبودات کنغیر الا ترک مقصودات کن
آنچه الا گفتیش معبود نیستگرچه جز معبود ازو مقصود نیست
او مقدس از عبارات تو استبس منزه از اشارات تو است
از عبارت کی توان معبود یافتاز اشارت کی توان مقصود یافت
لا والا حرف و صوتی بیش نیستحرف و صوتت غیر وصف خویش نیست
حرف و صوت از تختهٔ دل برتراشوحدت صرف است این آهسته باش
باب تجریدت چو بر دل باز شددل به توحید حقت دمساز شد
لا و الایی نبینی جز یکیپست و بالایی نبینی جز یکی
در صفت اهل ذکر وتمجید عارفین
هر که حق را بندهٔ فرمانبر استدل به ذکر حق مدامش انور است
آنکه ذاکر نیست او نبود مطیععاصی است و ردِّ درگاه رفیع
دل که با ذکرش ندارد اشتغالنیستش نوری بجز زنگ ضلال
دل که از ذکر خدا شد صیقلیگرددش نور هدایت منجلی
ذکر و غفلت را نتیجه بالمآلآن هدایت باشد و این یک ضلال
دل مجرد ساز از هر ساز و برگهمچنان که بایدت در وقت مرگ
گرچه نبود هیچ در یادت کسیلیک پیش یاد حق می‌دان بسی
ذاکری کو عجز ورزد در عملهیچ از عجبش نزاید جز خلل
گر به ذکر حق بلندی بایدتترک عجب و خودپسندی بایدت
هرکه ذکرش بیش می‌شد مصطفیهمچنان می‌گفت لااحصی ثنا
معرفت را مصطفی چون داد داددر مقام ماعرفناک ایستاد
دل مرا چون شیشه، ذکرش باده استجان من زین باده مست افتاده است
جان چو از این باده‌ام مست اوفتادجام هشیاریم از دست اوفتاد
گر خطایی سرزند بر من مگیرزانکه عفو از مست باشد ناگزیر
گفت پیغمبر که ذکر لا الههست مفتاح جنان بی اشتباه
وَاذْکُرِ اللّهَ کَثیراً گوش کنجرعه‌ها از ذکر هر دم نوش کن
نیست فانی این می و باقی بودباقی‌اش در بزم جان ساقی بود
گر بقا جویی می باقی طلبمی بنوش و طلعت ساقی طلب
ساقی‌ام باقی و باقی می‌دهدچون ننوشم می که ساقی می‌دهد
ساقی‌ام هر دم ز انعام دگرریزد اندر کام جان جام دگر
تا لبالب جامم از می کرده استورد جانم ذکر الحی کرده است
مستی‌ام را شد چو جوش از حد فزونسوی اسم اعظمم شد رهنمون
ذکر ذات از هرچه گویم برتر استدر صفت تاج علوش بر سر است
هیچ اسمی را بجز اسم الهنیست سوی قلب آن از قلب راه
جیب غیب آورده خلخال ندایتا نهد مانند وحی او را به پای
ذکر ذات از تعمیه کردم عیانگرچه درصد پرده می‌باشد نهان
عاشق شمعی برو پروانه باشطالب گنجی برو ویرانه باش
تن رها ناکرده هیچ از جان مگویجان فداناکرده از جانان مگوی
دل ز کف ناهشته از دلبر مپرساین صدف نشکسته از گوهر مپرس
ترک دل گوی و به دلبر روی کنبا جفای آن ستمگر خوی کن
هرچه آید بر تو زان جور و جفامرحبا گویش به صد صدق و صفا
دیده از ماضی و مستقبل بدوزطایر اندیشه‌ها را پر بسوز
رخت بیرون بر ز کوی قیل و قالباش ساکن در سرای وجد وحال
دست کوته ساز از تدبیر خویشسر مپیچ از رشتهٔ تقدیر خویش
بایزید آن مست صهبای رضاگفت بودم در رضایش سال ها
حالیا او در رضای من بودوانچه دارد از برای من بود
همچنین فرموده آن سلمان پاککاین زمین و آسمان و آب و خاک
شش جهت با چار ارکان سر بسرآنچه پیدا هست و پنهان در نظر
در رضای من بود یکسر به پایزانکه می‌باشد رضایم از خدای
شیرمردی کاندرین وادی بمردزنده گشت و جان به آزادی سپرد
محو عشقم من حلولی نیستمچون تو مملو از فضولی نیستم
گفت یارم هرکه او یار من استعاشق زار دل افکار من است
من هم او را عاشقم لیک از جفاشخون چو ریزم خویش باشم خونبهاش
من چو جان درباختم در راهِ دوستنیستم جز دوست اندر مغز وپوست
رهروانی کز ره آگاه آمدندبی سر و پا اندرین راه آمدند
صبح صادق می‌دمد بیدار شونور جاذب می‌رسد هشیار شو
رخ فرو شو از غبار خفتگیوز سرت بیرون کن این آشفتگی
مّنْغزلیّاتِهِ رَحمةُ اللّهِ عَلَیه
کردم چو از لا رخ سوی الادیدم مسما خود را در اسما
تا تو نشینی ایمن به ساحلکی در کف آری دُرّی ز دریا
سال‌ها در خود سفر کردیم مادر سفر عمری به سر کردیم ما
شهرها دیدیم بی حد و شمارعالمی زیر و زبر کردیم ما
بار افکندیم در هر منزلیپس سبک ز آنجا گذر کردیم ما
غوطه‌ها خوردیم در دریای عشقعالمی را پرگهر کردیم ما
یک پرتو حسنِ رخ تو کرده تجلیوز وی شده موجود وجود همه اشیا
تن رها کن همچو ما جانی طلبجان و تن در با زو جانانی طلب
خاطرِ جمعی اگر خواهی بیاحلقهٔ زلف پریشانی طلب
زاهد آزار دل سوختگان پیشه مکنشمع رویش نگر و منصب پروانه طلب
دل بود گوهر یک دانه و تن همچو صدفصدف تن بشکن گوهر یک دانه طلب
می‌نماید به جهان آنچه ز پیدا و نهانهمه یک پرتو حسن رخ جانانهٔ ماست
گرچه هرگز ز بد و نیک جهان دم نزنیماز کران تا به کران قصّهٔ افسانهٔ ماست
ای زن صفت به غفلت خواب و خیال تا کیمردانه وار بگذر زین خواب و زین خیالات
از کشف و از کرامات بیهوده چند لافیحیض الرجال آمد این کشف و این کرامات
زاهد ار عیب باده نوشان کردخبر از سِرِّ کردگارش نیست
ای بی خبر از باخبر عشق چه پرسیکان کس که خبر شد ز خبر بی خبر آمد
یک بیان از معانی عشقشدر معانی بیان نمی‌گنجد
سِرّی است نهان در دل مردان ره عشقکاین را نتوان گفت عیان جز به سر دار
رازی که نهان بود پس پرده حریفانکردند عیان با دف و نی بر سر بازار
نیست باکم ز آتش نمرودیانگر بسوزانندم از کین چون خلیل
من غلام همت آنم که اوکار پیغمبر کند بی جبرئیل
ای زن صفت از عشقش تا چند سخن گوییاین راه نگردد طی بی همت مردانه
گر زانکه گدای شهر صد گونه هنر داردهرگز ندهندش راه در محفل شاهانه
چنان مستم ز یار نازنینیکه از مستی ندانم کفر و دینی
خوشا آن کهنه رند عور سرمستکه نه بت باشدش نه آستینی
ترا آن دیده نبود ور نه دلدارتجلی کرده از هر ماء و طینی
درین مزرع بجز نور علی کیستکه بخشد خرمنی بر خوشه چینی
چو بودم من حجاب اندر میانهبرفتم از میان من تا تو باشی
اگرچه تو نهانی از نظرهاولی از هر نظر بینا تو باشی
به صورت ما چو مینا و تو چون میبه معنی خود می و مینا تو باشی
شدی چون فارغ از هر اسم و معنیمسمای همه اسما تو باشی
هنوز از عالم فانی برون ننهاده‌ای گامیبرو زاهد چه می‌دانی تو سر عالم باقی
مِنْ ترجیعاته
صورت ما چو جام و معنی میباطناً نایی است و ظاهر نی
از وجودش وجود ما موجودبی وجودش وجود ما لاشی
مطلب خود ز خود طلب می‌کنزانکه مطلوب خود خودی هی هی
در ره عاشقان خرد لنگ استکی به عقل تو گردد این ره طی
هر که نوشیده بادهٔ عشقشبرده بر آب زندگانی پی
وانکه شد کشته در رهِ جانانگشته در کیش عشقبازان حی
گوش جان برگشا و شو خاموشسرّ نایی عیان شنو از نی
که همه فانی اند و باقی یارلَیْسَ فِی الدّارِ غیره الدیّار
نور رویش به دیده پیدا کندیده زان نور پاک بینا کن
جام گیتی نما به دست آورعکس ساقی در آن تماشاکن
از خودی بگسل و به او پیوندرو وصال خدا تمنا کن
غیر حق گر ز دل کنی بیرونحق بگوید که روی با ما کن
چشم سر برگشا ببین رویشدیده بر حسن یار زیبا کن
قطرهوش اندر آ بدین دریاخویشتن را غریق دریا کن
گر به دیوان دل فرو نگریاین به لوح ضمیر انشا کن
که همه فانی اند و باقی یارلَیْسَ فِی الدّارِ غیره الدیّار
نقش او در خیال میبینمدر خیال آن جمال میبینم
آب حیوان و چشمهٔ کوثرجرعهای زان زلال میبینم
نقش غیری اگر خیال کنمآن خیال محال میبینم
بزم عشق است و عاشقان سرمستهمه در وجد و حال میبینم
عیش دنیا و عشرت مردمسر به سر قیل و قال میبینم
مجلس عاشقان به وجد آمدذوق اهل کمال میبینم
زاهدان را برای دنیی دونروز و شب در جدال میبینم
در لگدکوب نفس هر ساعتسرشان پایمال میبینم
تا به دریای دل فرو رفتمدر زبان این مقال میبینم
که همه فانی اند و باقی یارلَیْسَ فِی الدّارِ غیره الدیّار