گنج

بخش ۵۹ - نشاط اصفهانی

۱ بیت

نام شریف آن جناب میرزا عبدالوهاب، موسوی انتساب و از فضایل صوری و معنوی و خصایل حسبی و سیادت نسبی کامیاب. در فنون ادبیه و علوم عربیه قادر و ماهر. در حکمت عقلی و ریاضی و طبیعی تبحرش پیدا و ظاهر. در ترقیم خطوط به تخصیص نسخ، تعلیق و شکسته، دست استادان را به پشت بسته. حضرتش أباً عن جد در اصفهان ملاذ و ملجأ بی پناهان. محفلش مجمع شعرا و ظرفا و مجلسش مرجع فقرا و عرفا بوده. بالاخره از علوم ظاهریه خاطر شریفش خسته و دل معارف منزل به تحصیل کمالات معنویه بسته. روزگاری طالب صحبت اهل معارف و حقایق بوده. وجود محمود را به معاشرت و مصاحبت جمعی از اکابر این طایفه مزین فرمود. گویند با آنکه از ممرّ موروث و مکسب ضیاع و عقار وافر و از جهت شغل و منصب مال و مکنت متکاثر داشت از فرط کرم و بذل درم از آنها در اندک وقتی چیزی و پشیزی باقی نگذاشت. چنانکه قوت صبح و شام از رهگذر رهن و وام نیز دست نمی‌داد و مع هذا به قدر مقدور و حد میسور بر سینهٔ سائلان دست رد نمی‌نهاد و لسان کرم آن سید یگانه مترنم بود بدین ترانه که:

به زمین برد فرو خجلت محتاجانمبی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد

غرض، پس از کوشش بی شمار و مجاهدهٔ بسیار، دلش کشش غیبی به حضرت لاریبی یافه وقوت بازوی عشق سرپنجهٔ عقلش را برتافته، دست ذوق در درون سینهٔ بی کینه‌اش آتش شور و شوق برافروخته و کتب خانهٔ علوم ظاهری و باطنی را سوخته به خرابی ذوق و حال، آباد و از قید قیل و قال، آزاد گردیده عوام و خواص سنان لسان طعن بر وی کشیده. عاقبت الامر شرح حال آن جناب مشهور و در حضرت شاهنشاه گیتی مدار فتحعلی شاه قاجار نیز رشحی مذکور گردید. حسب الامر شاهنشاه زمان حضرت خاقان مغفور به درباب سلطانی حاضر و طوعاً حضور آن حضرت را گزید و اکنون سالهاست که التفات شاهی‌اش غم زداست و نظر به اعتماد سلطانی و اشفاق خاقانی به معتمدالدوله مخاطب و با وجود اجتناب آن جناب وجود شریفش ناظم مناظم اعاظم مناصب است.

اگرچه جمعی بی خبر به واسطهٔ اسباب صوریش از اهل دنیا می‌پندارند و اما قومی صاحب نظر به سبب احوال معنوی‌اش از عرفا و اولیا می‌شمارند. همانا خود بدین معنی اشارتی می‌فرماید. آنجا که می‌فرماید:

صد گنج فزون بود مرا در دل و یاراننادیده گذشتند که این خانه خرابست

اگرچه فقیر را هنوز شرف خدمت آن جناب دست نداده، ولیکن مطالعهٔ دیوان موسوم به گنجینه‌اش ابواب کنوز دقایق و رموز حقایق بر روی دل گشاده و آن دیوان معارف بنیان مشتمل است بر مطالب و منشآت مرغوب و مکاتیب و خطب فصاحت اسلوب عربیّاً و فارسیّاً و ترکیّاً، نظماً و نثراً ید بیضا ظاهر نموده و دم عیسوی گشوده. الحق سالهاست که نظیر آن جناب از کتم عدم به عرصهٔ وجود قدم ننهاده و این جامعیت بسیاری از فرق خلف و سلف را دست نداده. تیمّناً و تبرّکاً بعضی از قصاید و غزلیات و رباعیات و مثنویات آن جناب در این کتاب ثبت شد:

مِنْقصایده فی الحقیقة
هوابادوهوس باران، طمع خاک و خطر خضرادر این گلشن زهی نادان که بند دل گشایدپا
پی جایی که بسپاری چه داری باک از مردنپی مالی که بگذاری چه آری دست بریغما
ترا بر گرد این خانه مثال از شمع و پروانهترا بر حرص این دانه قیاس از آب و استسقا
چو ره برسیل بگشادی چه ویرانی چه آبادیچو دل بر مرگ بنهادی چه بر خارا چه بر دیبا
سراسراهرمن وادی نهان از رهروان هادیدرین تاریک شب مشکل که بیند راه نابینا
دلی را کز هوس چندی به هر جانب پراکندیروا باشد اگر بندی به آن دلدار جان بخشا
که بندد نقش تن ازگل پس ازتن برنگارد دلز دل جان آورد حاصل، زجان، جانان کندپیدا
زجود او وجود تو،به بود او نمود توهم او رب ودود تو، حکیم و قادر و بینا
جز او فانی وازفانی نیندیشد مگر نادانهم اوباقی و از باقی نیاساید مگر دانا
به دل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هر کسمگر بر عارض لابنگری از دیدهٔ الا
ز کثرت توشه برداری ره توحید بسپاریز کشورها گذر آری ولی حدها نهی برجا
معانی از صور خوانی نه معنی را صوردانیبه باقی بینی از فانی به عقبا بینی از دنیا
وگربی دوست ننشینی چه درپیداچه درپنهانخلاف دوست نگزینی چه در سرّا، چه در ضرّا
به سویش گرنظرداری چه دردیر و چه در مسجدبه کویش گر گذرآری چه با شیخ و چه با برنا
چوازقید هوارستی چه سلطانی چه درویشیچو دل با دوست پیوستی چه جابلسا چه جابلقا
چوکالاایمن ازدزدان چه درمخزن چه درهامونچو کشتی‌ایمن از طوفان چه بر ساحل چه بردریا
ایضاً وله فی القصیدةِ الموسومة بِمطلع الفیض
طَلَعَ الصُّبْحُ فاضَتِ الأَنْوارُیکی از خفتگان نشد بیدار
پند گیرید چند ازین غفلتشرم دارید تا کی این پندار
ای بس آزادگان سروخرامپای خجلت به گل درین گلزار
ای بسا زیرکان پرمایهدست حسرت به سر درین بازار
شد کمال آیت زوال ای دلعَسْعَسَ اللیلُ کادَتِ الأَسْحار
تا درنگت بود شتابی کنتا توانی برفت ره بسیار
تا که نشکسته شیشه، سنگ مجوتا نیفتاده پرده شرم بدار
تا توانی گسست عهد ببندتا توانی شکست توبه بیار
خاکساری گزین نه سنگدلیکاید از خاک گل ز سنگ شرار
کوش تا نقد دل به دست آریکه بجز دل نمی‌ستاند یار
آنکه سرمایهٔ دو کونش بودغیر حسرت نبرد زین بازار
آخر ای کشتِ دل گیاه برویآخر ای ابر دیده قطره ببار
آخر ای نفس یک نفس بشکیبآخر ای عقل یک قدم بگذار
مانده‌ای از قفا صدایی زنگمرهی گوش بر درایی دار
سست منشین مگر توانی جسترهبری چست و مرکبی رهوار
مرکبت نیست غیر فضل یکیرهبرت چیست مهر هشت و چهار
چند بر پرده نقش می‌فکنیدَعِ الأَوْثانَ وَ اکْشِفِ الأَسْتارَ
پرده بردار تا عیان نگریلَیْسَ فِی الدّارِ غَیْرُهُ دَیّار
شهرها بینی اندران یکسانمسجد و دیر و سبحه و زُنّار
بی لب و گوش گرم گفت و شنیدمست بی باده بی خرد هشیار
این ز خاموشی‌اش به لب تسبیحآن فراموشی‌اش به لب اذکار
و له ایضاً
بزم غیراز شمع ذاتش چون منورداشتندپرده داران صفاتش پرده بر در داشتند
خواست برنامحرمان پیداشود حسن ازلمحرمانش صد ره از اول نهان‌تر داشتند
شاهدان غیب را دادند اطوار ظهوررویشان پس درظهور خویش مضمر داشتند
خامهٔ اظهارچون برلوح امکان نقش بستاز نخستین صورت نوری مصور داشتند
نفس کل کز سایه‌اش طبع هیولاپایه یافتمقتبس از نور آن فرخنده جوهر داشتند
وندرآن نور آنچه از نقصان و پستی یافتندعرش نامیدند و زان کرسی فراتر داشتند
وز کف و دود هیولی از پس بگداختنچرخ اخضر بر فراز ارض اغبر داشتند
با زلال عشق پس آن جمله را آمیختندوانگه از وی طینت آدم مخمر داشتند
بوالبشر را بر بشر گر برتری دادند لیکپایهٔ خیرالبشر برتر ز برتر داشتند
ذات او واجب نشاید گفت و ممکن هم ازانکازوجوبش کمتر از امکان فزونتر داشتند
گه دم عیسی ز فضلش روح پرور یافتندگاه دست موسی از نورش منور داشتند
برجمالش پرده بستند از جمال یوسفیپردهٔ عصمت زلیخا را ز رخ برداشتند
ز اختلاف روزن اندر تابش یک آفتابسایه را از هر طرف بر شکل دیگر داشتند
تا نگویی خیر و شر بی عزمشان آمد به دیدیا نپنداری که بی موجب سر شر داشتند
فعلشان بر مقتضای قایل آمد در وجودزان ستمکش خواستند آن وین ستمگر داشتند
قوه‌ها را راه سوی فعل دادند ار نه کیآنکه را مؤمن توانستند کافر داشتند
می‌نبینی سایه‌ها را بیش و کم نزدیک و دوردر خور خود تابشی از پرتوِ خور داشتند
انبساطات وجود از اعتبارات حدودهمچو ظل در قرب و بعد مهر انور داشتند
ور بگویی ز اعتباری کی اثر آمد پدیدگویم این آثار هم اوهام مظهر داشتند
غزلیّات
پیداست سر وحدت از اعیان أَما تَرَیالْعَکْسَ فِی الْمَرَایا و النَّقْشَ فِی القُوَی
شد مختلف به مخرج اگرنه چه شد که هستیک صوت و یک ترانه گهی مدح و گه هجا
اُنْظُر فَمَا رَأَیْتَ سِوَی الْبَحْرِ إذْرَأَیْتَمَوْجاً بَدَا وَمِنْهُ بَدَا فیه مَا بَدَا
چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیمدیدیم سراسر همه اسباب جهان را
بر سرِ کوی خرابات مقامی است مرانه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی است مرا
عقل فکرآموز در عالم نشان از حق ندیدهم نبیند عشق عالم سوز جز اللّه را
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ مابگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما
درد چون نیست چه تأثیر بود درمان راگوی شو تا که ببینی اثر چوگان را
چه عجب خلقی اگر از تو به غفلت گذرندآنکه دردیش نباشد چه کند درمان را
نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوستخواجه بنهاده به خود بیهده این بهتان را
صوفیان مستند و زاهد بی خبراز که پرسم من رهِ میخانه را
یار ما شاهد هرجمع بود وین عجب استکه به خود ره ندهد عاشق هر جایی را
نیک نامانِ درِ دوست پناهت ندهندتا به خود ره ندهی شنعت رسوایی را
یارب تو پرده بردار از کار تا بدانندکامروز در جهان کیست شایستهٔ ملامت
رخی به غیر رخ دوست در مقابل نیستولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست
طفلان شهر بی خبرند از جنون مایا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست
رخ از بلا متاب که مقصود انبیاجز در میان آتش و کام نهنگ نیست
نه عاشق آنکه جزمعشوق بیندنه معشوق آنکه جز وی در جهان نیست
ماییم و دلی خراب و آن نیزیک روز به اختیار ما نیست
خود بینی و خویشتن پرستیرسمی است که در دیار ما نیست
تا چه باشد به سر پیر خرابات که منبه یکی جرعه می‌اندیشه‌ام از عالم نیست
کفر و دین، عقل و جنون، دانش و نادانی راآزمودیم در این پرده، کسی محرم نیست
چشم بربند و به ظلمتکدهٔ فقر درآیتا ببینی که فروغ فلک از روزن ماست
هرسو که نهی روی سر از خویش برآریتا نگذری از خویش به سویش گذری نیست
حیرت زده می‌دید به حال من و می‌گفتپنداشتم از زلف من آشفته‌تری نیست
عیبم مکن ای خواجه به رسوایی و مستیمن دل خوش ازینم که جز اینم هنری نیست
بر آستان بنشین گر به خانه راهی نیستکجا روی که جز این آستان پناهی نیست
اگر به شهد نوازد وگر به زهر کُشَدبه غیر خوان عطایش حواله گاهی نیست
سودای زاهدان همه شوق بهشت و حورغوغای عارفان همه ذوق لقای تست
تن خسته، دل شکسته، نظربسته، لب خموشای عشق کار ما همه بر مدعای تست
با تو خاموشم ولی با یاد دوستهر سر مویم زبان دیگر است
شد جهان بر من دگرگون یا که مناین که می‌بینم جهان دیگر است
می‌ندانم ره به جایی برده‌امیا که بازم امتحان دیگر است
هرکه یار دگرش نیست خدا یار وی استهرکه کاری به کسش نیست به او کاری هست
زاهدا ار ره ندهد خانهٔ خماری هستوجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست
این چند روزه مهلت گلبن غنیمت استفردات در چمن اثری از گیاه نیست
تا با خودی چه لاف ز طاعت زنی نشاطجرم این وجود تست و بجز وی گناه نیست
سود بازار جهان گر همه اینست نشاطمن سودا زده زین مایه زیانم هوس است
خاک بادا به سری کش اثر از سنگی نیستچاک آن سینه که کارش به دل تنگی نیست
من که بدنام جهانم به خرابات شومکه در آنجا خبر از نامی و از ننگی نیست
دل چون آینه گر می‌طلبی عشق طلبعشق کم زآتش و دل سخت‌تر از سنگی نیست
بیگانه چه داند که تویی پرده برافکنوانجا که منم نیز چه حاجت به نقاب است
در هر قدمم روی تو آمد به نظر لیکدر کام دگر باز بدیدم که حجاب است
صد گنج نهان بود مرا در دل و یاراننادیده گذشتند که این خانه خرابست
آسوده بیدلی که به کویت کند مقامآسوده‌تر دلی که در آنجا مقام تست
مردمان بیشتر آنست که غافل گذرنداز حدیثی که به هر کوچه و برزن فاش است
طالبان را خستگی در راه نیستعشق خود راهست و هم خود منزل است
سهل گردد کار اگر از بهر اوستکارها با خودپرستی مشکل است
وسواس خرد قصّه به پایان نرسانداز عشق بپرسید که ناگفته تمام است
چشم حق بینی زخودبینان مدارهر که را بی خود ببینی با خداست
بیچاره آنکه از تو به غفلت گذشته استغافل تر آنکه با تو در جستجوی تست
با دیده کس فروغ تو بیند زهی دروغکه این نور دیده نیز فروغی ز روی تست
جان سلیمانست و دل خاتم بر اونقش روی دوست اسم اعظم است
گر گل افشاند و گر سنگ زند چِتْوان کردمجلس و ساقی و مینا و می و ساغر از اوست
هوس خام بود شادی دل جز به غمشخنک آن سوخته کش سوز غمی بر سر ازاوست
هر جا نگرم کورم و در روی تو بینادر مردمک دیده به غیر از تو کسی نیست
چشم صاحب نظران خیره بر آن ایوانستکه به هر سو نگری جلوه گه جانان است
عکس‌ها در نظر آیند ولی یک اصل استجسم‌ها جلوه گر آیند ولی یک جانست
خرم آن کس که به رویش ز رهت گردی هستوانکه بر دل ز تو ازهیچ رهش گردی نیست
عقل درکشمکش نفس درنگی نکنداین دغل را بجز از عشق هماوردی نیست
تو اگر مرد رهی در طلب درد نشاطدرد هم مرد رهی می‌طلبد مردی نیست
پا به سر تا ننهی سر ننهی درره دوستطی این راه مپندار که بافرسنگ است
تا تو بیرون نروی دوست نگنجد به دروننه همین دیده که آن درخور جاهش تنگ است
حاجتی دارم و حاشا که به گفتار آیدحجت است آن که به گفتار پدیدار آید
پاس دل باید نه پاس زبان در بر دوستهرچه در دل گذرد به که به گفتار آید
جمال شمع ناپیدا و هر سواز او آتش به جان پروانه‌ای چند
ز غوغای خردمندان به تنگمدریغ از نالهٔ مستانه‌ای چند
برون از هر دو عالم راه جستمولی از عشق گام اوّلی بود
دل را هوس صحبت مانیست ببینیددیوانه سر صحبت دیوانه ندارد
مستند دو عالم همه از ساغر وحدتخوش باش درین بزم که بیگانه ندارد
پی صید دگر مرغان به قید استنه قید است اینکه بر شاهین پسندند
تو با دل باش و با دین باش ناصحکه ما را بیدل و بی دین پسندند
پاک کن دل زهرآلایش وانگه بدرآیکه مقیمان درمیکده صاحب نظرند
پای برفرق جهان، سر به کف پایِ حبیبتا نگویی تو که این طایفه بی پا و سرند
لوح دل سر به سر از گرد علایق سیه استشسست و شویی به خود از چشم تری می‌باید
ترسمت سر خجل از خاک برآری که به حشریادگاری به رخ از خاک دری می‌باید
بی هوس بیهده دادیم دل از دست دریغکانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود
از طلب حاصلم این شد که کنون دانستمکانچه را می‌طلبم بی طلبی حاصل بود
نکنم گوش به افسانهٔ ناصح که خود اومنع دیوانه نمی‌کرد اگر عاقل بود
دل قوی کن که درین مرحله با سستیِ عزمهر که بگذاشت قدم کار بر او مشکل بود
نعمت خواجه عمیم است و خداوند کریمبنده را لیک به خدمت هنری می‌باید
سالک اندیشه نه از کفر و نه ازدین داردوادی عشق به هر گام صد آیین دارد
گنج و رنج و غم و شادی جهان درگذر استعاقل آن به که در اندیشهٔ پایان باشد
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیزخواب نگذاری زسر تا آبت از سر بگذرد
رند بی پا و سر از کوی خرابات چه دیدکه جهان را به نظر سخت محقر دارد
عمر بگذشت و نمانده است جز ایامی چندبه که با یاد کسی صبح شود شامی چند
به حقیقت نبود در همه عالم جز عشقزهد ورندی و غم و شادی ازو نامی چند
زحمت بادیه حاجت نبود در رهِ دوستخواجه برخیز و برون آی ز خود گامی چند
آوخ که دست مرگ گریبان جان گرفتوین نفس شوخ دامن شهوت رها نکرد
توحید اگر طلب کنی از عشق جو که عقلچون احولان ندید یکی تا دو تا نکرد
راز ما خلوتیان بر سر بازار فتادپرده بگشا ز در خانه که دیوار فتاد
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرددر دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
چه دانیم که ما خوش که این است ناخوشخوش است آنچه بر ما خدا می‌پسندد
چرا پای کوبم چرا دست یازممرا خواجه بی دست و پا می‌پسندد
بده دل با کسی پس دیده دربندچو یار آمد درون، در بسته خوشتر
به دیگری ندهم دل، که خوار کردهٔ تستکه هرکه خوارِ تو شد، دارد اعتبار دگر
نیست‌چون یک شاهد اندر بزم و هر سو بنگریطرّهٔ پرتاب و گیسوی پریشانست و بس
کثرت اندر عکس نبود ناقص توحید اصلاین تکثر خود بر آن توحید برهان است و بس
خواه طاعت خواه عصیان فارغ از کاری نماندر خور لطفی نه‌ای شایستهٔ بیداد باش
بیهده هم‌نشین مبروقت من از سخن که نیستیک نفسم به یاد او هردو جهان غرامتش
جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیرکه برانند و ندانند چه باشد گنهش
ندیدم با تو هرگز خویشتن راکه هر گه آمدی من رفتم از هوش
از معرفت چه لاف زنی ای فقیه شهربی شک که از محیط ندارد خبر محاط
ای منکران عشق اگر نیک بنگریدجز وهم خویش هیچ ندارید در بساط
بگیردست دل و سربرآر در افلاکچه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک
ظهور خلق به حق بین ظهور حق در خلقفَذَاکَ عَیْنُکَ حَقّاً وَأَنْتَ لَسْتَ بِذَاکَ
بس است حاصل ادراک این دقیقه نشاطکه ره به سوی حقیقت نمی‌برد ادراک
بی عشق کس به دوست نیابد ره وصولسُبْحانَ مَنْتَحَیَّرفی ذَاتِهِ الْعُقُول
گر مرد این دری به درآ کاندرین سرادربان برای منع خروجست نی دخول
هوای او چو نهادم رضای او چو گزیدمجهان وهرچه دروجز به کام خویش ندیدم
هنوز همسفرانم گرفته‌اند عنانمکه این نه راه حجاز است و من به کعبه رسیدم
ز اسرار جهان بیهوده می‌جستم خبر عمریندانستم که خود را باید از خود بی خبر دارم
خموشی چون نشان آگهی آمد از آن نالمکه گر خاموش بنشینم ز رازم پرده بردارم
سلطان ملک فقرم و عشق است لشگرمترک دو کون تاجم و کونین کشورم
آلایشی به ظاهرم ار هست باک نیستزیرا که اصل پا کم و از نسل حیدرم
هرچه جویند ز ما در طلب آن باشیمما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم
سر سامان منت هست ولی چه توان کردقسمت این است که ما بی سر و سامان باشیم
چرا خموش نباشم میان جمع که هر سوخیال اوست به چشمم حدیث اوست به گوشم
نبود عجب ار راه نبردیم به جاییبیهوده همی پشت به مقصود دویدیم
همه شب با تو نشینم که توییباز روز آید و بینم که منم
به جهان آمدم و رفتم و در وانشدمنه ز انجام خود آگاه و نه از آغازم
بی خود وبی خرد و عاجز مسکین و ضعیفبخر ای خواجه ببین تا چه هنرها داریم
بار بگذار و گرانی بنه ای دل که به راهگر سبک بار نباشیم خطرها داریم
گفتم به ترک هستی و رستم ز عقل و هوشآسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم
با او وجود من اثر نور و ظلمت استاو در کنار آمد و من از میان شدم
گفتم مگر نشانی ازو جویم از کسیاز وی نشان نجستم و خود بی نشان شدم
ز دستم گر برآید بر سر آنم که تا دستمبه دامانش رسد سر بر نیارم از گریبانم
هر طرف می‌گذرم راه برون رفتن نیستمن ندانم که درین غمکده چون افتادم
یارب خود آگهی تو که در سر نبود و نیستهرگز هوای حشم دنیا و منصبم
یا روی دوست دیدم یا کوی اودرین شهراز هر طرف گذشتم، در هر کجا رسیدم
تا توانی به خرابی من ای عشق بکوشمن نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم
جرم من بی حد و عفو تو چو آمد به میانهرکه او را گنهی نیست گناهی است عظیم
آخر این روز به شب می‌رسد این صبح به شامعاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام
ره به پایان شد و دردا که ندانیم هنوزبه کجا می‌رود این اشتر بگسسته زمام
آخر این تیشه به بن آید و این شیشه به سنگآخر این می ز سبو ریزد و این شهد ز جام
ناصح از گفتن بیهوده مبر وقت نشاطهرچه گویی تو چنانم من و صد چندانم
نیروی عشق بین که درین دشت بی کرانگامی نرفته‌ایم و به پایان رسیده‌ایم
هرکسی را هوسی در سر و منهوسم این که نباشد هوسم
چند گویی که سرانجام چه خواهد بودنبجز آغاز در انجام چه خواهد بودن
یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانمزین گونه چرا مختلف آمد اثر او
کس جز تو ره نداشت درین خانه خلق راآگه که کرد ازین که تو در دل نشسته‌ای
دیدیم کرانه تا کرانهغیر از تو نبود در میانه
در اول جذب عشق ازجانب جانانه بایستیوگرنه سوز شمع از جانب پروانه بایستی
هم ز کارم منع کردی هم به کارم داشتیاختیارم دادی و بی اختیارم داشتی
ای غم عشق ایمنی بادت ز پند عاقلانکایمن از غمهای دور روزگارم داشتی
بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیبکه از دیار حبیبت نیامده است پیامی
تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتشتو کز جفا بخروشی خموش باش که خامی
مگر چه بود نهان در سبوی باده فروشانکه حاصل دو جهانش نبود قیمت جامی
چرا چو ابر نگریی، چرا چو باد نکوشیچرا به روز ننالی، چرا به شب نخروشی
به غیر عشق اثر نیست ورنه چیست که واعظبه صد حدیث نکرد آنچه بلبلی به خروشی
در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسیکه مگر بی هوسی زیست نمایم نفسی
راز رندان خرابات مپرسید ز مابه کسی راز نگویید که گوید به کسی
لاف قوت مزن ای خواجه که ازکس نخردکسجز دل خسته درین رسته و جز جان نژندی
نرسد دست کس به دامن دوستچاک ناکرده جیب و پیرهنی
عجب از مفلس بی خانه که مهمان خوانددل به دست آر پس آنگه بطلب دلداری
راحت هر دو جهان پا کی دل از هوس استزر چو پاک است بود رایج هر بازاری
جهان یک سر به کام خویش دیدمچو بنهادم برون از خویش گامی
ز ما تا کوی او راهی است پنهانکه در وی می‌نگنجد رهنمایی
برون از دهر باید شد نه از شهرز خود باید شدن نه از سرایی
چه بود از سر به صحرا برنهادناگر سر می‌نهی باری به پایی
دست بر کاری زدن بی حاصلی استدست باید زد ولی بر دامنی
رباعیّات
گر با تو بود کس همه عالم راهستور بی تو رود جهان سراسر چاه است
با خاک سر و چاک گریبان پیوستآن دست که از دامن تو کوتاه است
گر ره به خدا جویی در گام نخستنقش خودی از صفحهٔ جان باید شست
گم گشته ز تو گوهر مقصود تو خودتا گم نشوی گم شده نتوانی جست
آنان که ز جام عشق مدهوش شدنداز خاطر خویشتن فراموش شدند
از بهر شنیدن، همه تن گوش شدندبستند لب از حدیث و خاموش شدند
امروز میان شهر دیوانه منمدر دهر به دیوانگی افسانه منم
بیگانه ز آشنا و بیگانه منممردود در کعبه و بتخانه منم
یارب ز هر آنچه جز تو بیزارم کنبی مونس و بی رفیق و بی یارم کن
اول از خویش بی خبر ساز مراوانگاه ز خویشتن خبردارم کن
فارغ ز غم سود و زیانم کردیآسوده زمحنت جهانم کردی
ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانکمی‌خواستم آخر آن چنانم کردی
مِنْ مثنویاته قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز
باز زنجیر جنون برداشتندبند بر پای خرد بگذاشتند
عقل‌ها را وقت آشفتن رسیدرازها را نوبت گفتن رسید
ای فزون از فکر و از تدبیر ماهم جنون ما و هم زنجیر ما
خانهٔ دل منزل اخلاص تستخلوت جان جای خاص الخاص تست
عقل را ره در دل دیوانه نیستخلوت حق جای هر بیگانه نیست
بودی و جز بود تو بودی نبودبود پنهان آتش و دودی نبود
عشق ناگه زد بر آتش دامنیشعله‌ها سر کرد از هر روزنی
شد عیان از شعله‌ها آنگاه دودشعله‌ها را دودها پنهان نمود
چون جمالش از حجاب غیب رستاز شهود خویش برخود پرده بست
چشم ما یک ره نبیند سوی دوستور ببیند هرچه بیند روی اوست
عاشق است او با صد استغنا و نازعشق کس دیده است بی عجز و نیاز؟
هر یکی فیضی زو قابل شدهسوی چیزی هر یکی مایل شده
این یکی بی رنگی آن یک رنگ خواستاین یکی ناموس و آن یک ننگ خواست
دیده آب آرد چو بیند آفتابدیدن خورشید نتوان جز در آب
مهر اندر آب صافی ظاهر استهرچه این صافی‌تر آن پیداتر است
آفتاب انداخته عکس اندر آبآب ناپیدا و پیدا آفتاب
خواست تا آسان کند دیدار خویشپرده‌ها بربست بر رخسار خویش
گر سخن بی پرده خواهی پرده نیستروی اندر پرده پنهان کرده نیست
بی حجاب و بی سحاب و بی نقابآفتابست آفتابست آفتاب
ای گرفتار جهان پیچ پیچهیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ
ای نمودی از وجودت بود مندرد تو سرمایهٔ بهبود من
نیستی را گر به هستی ره نبودهستی‌ای جز هستی اللّه نبود
گر نگشتی نقص پیدا باکمالکس نبودی غیرذات ذوالجلال
هر که باشد جز خدای ذوالجلالهم درو نقص است و هم در وی کمال
گر کرم باشد روا بی احتساببولهب را فرق کو با بوتراب
ابر باشد در کرم آری سمرلیک از جو گندم آرد کی مطر
من گرفتم جان انسانیت هستکوش کآری جان یزدانی به دست
جان حیوان قالب جان بشرجان انسان پیکر جان دگر
ابلهان را جان انسانی نبودغافلان را جان یزدانی نبود
عقل چون کامل شود آگه شویعشق چون حاصل شود ابله شوی
باز عشق آهنگ یغما ساز کردباز دل آشفتگی آغاز کرد
بحر کس دیده است گنجد در حبابیا درون ذرّه هرگز آفتاب
من گرفتم پرده بردارم ز گفتتو به پرده در چه سان خواهی شنفت
توبه چه بود بازگشت از خود به حقشرط آن فقدان شأن ماسبق
زاهدان گر توبه از مستی کنندعشقبازان توبه از هستی کنند
تشنگی را مبدأ از آبست و بستشنگان را آب جذابست و بس
پاک کن آیینهٔ دل از هوستا تو در وی عکس حق بینی و بس
امتیازاتست کافراد بشرفخر می‌جویند از آن بر یکدگر
ورنه در وصفی که باشد مشترککس نمی‌راند سخن از لِی و لَک
یک زمان بنشین و با ما راز کنعقده‌ای در رشته دارم باز کن
آنکه را معبود خود دانی بگوجز تو باشد یا تو باشی عین او
گر تویی این خود حدیثی مغلق استکه تو هستی فانی و باقی حق است
جز تو گر باشد محاط نفس تستخود یکی نقش از بساط نفس تست
مرد را دردی بباید درد کودرد را مردی بباید مرد کو
گردها دیدیم و در وی مرد نهمردها دیدیم و در وی درد نه
عقل گرد این ره و مرداست عشقعشق هم مرد است و هم درد است عشق
جان که با تن زیست مغلوب تن استورنه کی طاووس شاد از گلخن است
عاشقان را تن اسیر جان بودجان اسیر جذبهٔ جانان بود
نه چو جان ما که از سحر هوسخاصیت از خوی تن بگرفت و بس
ما هوسناکان که مملوک تنیمگرچه طاووسیم شاد از گلخنیم
کرده جان پاک را مغلوب خاکای دریغا ای دریغ ازجان پاک
جسم پاکان را تو در این خاک دانفارغ از آلایش این خاکدان
در مکانند و مکانشان لامکاندر زمینند و زمین‌شان آسمان
بندگی سرمایهٔ آزادگیستلیک شرط بندگی افتادگیست
تا بدانی راه و رسم بندگاناز نبی یمشوا بها را باز خوان
بندگان در بندگی مستغرقندظاهر اندر خلق و باطن با حقند
فاش می‌گویم که من عاشق نیمگر بگویم عاشقم صادق نیم
عاشق عشقم طلبکار طلبای غریبا ای شگفتا ای عجب
عشق را پیدا نباشد منزلیتا به سویش راه جوید مقبلی
ای دریغا می ندانم کوی اوتا توانم ره سپارم سوی او
عشق می گو‌ید که ای آکنده گوشاز سرود من جهان اندر خروش
سر بنه تا پا نهی در کوی منچشم در بند و ببین در روی من
باز این دیوانهٔ بگسسته بندفاش می‌گوید به آواز بلند
در همه عالم نبینم غیر دوستنیست عالم چیست عالم گر نه اوست
کافر است این عاشق شوریده حالای مسلمانان کافرکش تعال
اُقْتُلُونِی کَیْفَ مَا شَاءَ الْحَبیبُوَاطْرَحُونِی أَیْنَ مَا جَاءَ الْحَسِیْبُ
عشق اگر کفراست بی شک کافرمگر کشی کافر بکش من حاضرم
طایری را از قفس آزاد کنخاطر غمدیده‌ای را شاد کن
مرغ دامی را سوی بستان فرستتشنه کامی را بر عمان فرست
من نمی‌گویم که عاشق کافر استعاشقی از کافری آن سوتر است
این تن خاکی قرین خاک بهدور ازین ناپاک جانِ پاک به