اسم شریف آن جناب حاجی میرزا محمد ابراهیم عاشقی است. عارف و فاضلی است حکیم. به انواع کمالات صوری و معنوی آراسته و از نقایص و رذایل صفات انسانی پیراسته، مدتهای مدیده به اتفاق والد ماجد در عتبات عالیات عرش درجات، در تحصیل علوم متداوله کوشش نموده و وجود محمود خود را مجموعهٔ کمالات ظاهری و باطنی فرموده. در حکمت عقلی سینهاش مخزن اشراق و در حکمت طبیعی، وجودش معروف آفاق. از مبادی شباب به صحبت اصحاب حال راغب و معاشرت و مجالست ارباب کمال را طالب. بسیاری از اهل سلوک و معرفت را ملاقات کرده و در تزکیه و تصفیهٔ قلب وقالب، روزگاری به سر آورده. اجداد کبارش از سادات عالی درجات و حاوی کمالات ودر کازرون توطن داشته و در آن بلده نظر مراعات و الطاف گماشته، عمّش در زمان سلاطین زندیه حکیم باشی بوده و به حسب اسم و رسم، دم مسیحی در معالجات ظاهر مینموده و جناب معزی الیه نیز اقتباس علوم حکمت طبیعی از وی نموده و مدتهای مدید در آن بلد به نظم ونسق مزارعات منسوبه به خود توجه مینموده. پس مسافرت هندوستان گزیده و ارباب کمال آن کشور را دیده و دیگرباره به ایران مراجعت و در شیراز در کمال منزلت و اعزاز متوطن و اخلاص و ارادت به خدمت جناب عارف مجرد و شیخ موحد الحاج میرزا ابوالقاسم شیرازی نوراللّه روحه ورزیده و از همت آن جناب به درجات عالیهٔ توحید و معرفت رسیده. غرض، حکیمی است واقف و سالکی است عارف. رندی است خانه برانداز و عاشقی است پرنیاز.
طبعش به محبت اهل کمال و جمال مایل و گرد تعلقات دنیوی از ذیل همت بلندش زایل. مدتهاست که صحبتش دست داده و ابواب معاشرت و ملاطفت با فقیر گشاده و الآن کماکان آن جناب را در فنون نظم نیز طبعی است سریع الخیال و قادر، و اشعار بسیار از هر مقوله ازوی صادر. قصاید و غزلیات و ترجیعات بسیار دارد و اکنون مدتی است که طریق مثنوی گویی را به پای بلاغت میسپارد و نظر به عدم مبالات در جمع و ضبط خیالات، بسیاری از افکار ابکارش مفقود گشته وجمعی که باقی مانده نیز هنوز به ترتیب ننوشته. جنابش را مثنویات متعدده است. بعضی تمام و برخی بی انجام مِنْجمله مثنوی موسوم به گلستان خلیل و مثنوی موسومه به مشرق الاشراق و مثنوی موسوم به انفس و آفاق و مثنوی موسوم به منهج العشاق و مثنوی موسوم به شایق و مشتاق و مثنوی موسوم به چهل صباح و تیمّناً و تبرّکاً از اشعار و مثنویاتش برخی نوشته شد:
مِنْقصایده فی التوحید و الحکمه
جمال خویش را تا جلوه داد آن شاهد یکتاز یک معنی هویدا شد هزاران صورت زیبا
چوجاندرتنبهصورتگشتهمعنیمخفی و پنهانچوبو از گل زصورت گشته معنی ظاهر و پیدا
فروغ لم یزل در ماسوی شد ماسوی افروزجمال بی جهت در شش جهت آمد جهت آرا
شوی گردیده ور از دیده، معنی عیان بینیچو بی همتایی مظهر، مظاهر جمله بی همتا
نزول اشیاءوحدت کرده سوی کثرت و زین روز کثرت سوی وحدت میروند آشفته و شیدا
زرفتن تا به رفتن فرقها شد درطریق حقکجا رفتار دانشور، کجا رفتار نابینا
ای دل چنان که بی خبران چند در هوسای جان طفیل بی هنران چند در هوا
کامل ز گاه ناموری کی کشیده دستعاقل به راه بی خبری کی نهاده پا
عفریت دهر کش نبود شغل، جز ستمفرتوت چرخ کش نبود کار، جز جفا
فرزانه خوان، کسی که فروبست زان نظردیوانه دان، کسی که فروجست زان وفا
شو غرقهٔ محیط هویت گرت هواستگردی ز بند و قید هوا و هوس رها
خواهی که ماسوی همه زانت شوند شودر عالمی که نیست در آن راه ماسوا
بر نقش خویش زیب ده از نقش معرفتبر نفس خویش بهره ده از نفس از کیا
زهد است دفع علت اسقام آثمینتقوی است زیب و زینت اندام اتقیا
از عز عزلتت برسد عزّت ابدوز فر فقر رو دهدت فر اولیا
ای گشته از خُذْؤهُ فَغُلُّوهُ مطمئنهان تا ندای ارجعیت باد رهنما
نه دیده در ره طلب و چشم دل ببندزین دامگه که دانهٔ او نیست جز بلا
چهار شرط بود شرط انعکاس صورسزای ناظر مرآت در بر دانا
یکی تقابل و ثانی صفا سیم ظلمتچهارمین عدم قُرب و بُعد حین لقا
ازین چهار یکی گر قصور یافت نگشتگه مشاهدهٔ عکسش، رخ شهود نما
چو شد ضمیر تو جای تجلی انوارچو گشت باطن تو طور آتش موسی
چرا به صیقل نام خدا صفا ندهیدلت که آمده مرآت شاهد اسما
بکش ز قید علایق چو رادمردان دستبنه به راه هدا از پی هدایت پا
که تا به منزل اقصی رسی بری ز خطرکه تا به مقصد اصلی رسی عری ز خطا
و لَهُ ایضاً فی النّصیحة
خرم دلی که از مدد طالع جوانبگزید گوشهای ز جهان و جهانیان
خواهی اگر فراغ، برون کن تو ازدماغسودای دهر، کش نبود سود جز زیان
درکوی بی نشانی و گمنامی آوردتا بو که یابی ای دل غافل ز حق نشان
همچون هوس همی چه روی سوی رنگ و بوهمچون مگس همی چه روی گرد این و آن
عنقاصفت ز جملهٔ عالم کناره گیرسیمرغ وار از همه کس گم کن آشیان
نی سوی دنیا امیدم و نه به عقباداشته چرخم درین میانه معطل
آمده دهر عجوز بهر فریبمچهره به شکل عروس کرده مشکل
باطنش از هر قبیح آمده اقبحظاهرش از هر جمیل ساخته اجمل
مهر کند وعده کوشدم به ره کینشهد دهد جلوه و ببخشد حنظل
گر سزد شوری ز شور عشق بر سرداشتنکی سزد جز شور عشقت شور دیگر داشتن
محضری آمد قوی در پاک دامن بودنمدر غمت ای پاک دامن دامن تر داشتن
پختگان غمِ عشق تو زغیرت سوزندکه زنند از چه دم از عشق رخت خامی چند
مِنْ غزلیّات
در همه ذرات جز خورشید روی یار نیستلیک چشم احولان شایستهٔ دیدار نیست
بی حضورت از حضورت نیستم یک دم جداکز حضورت با غیاب و با حضورم کار نیست
ذات است کز مجالی اوصاف رونماستیک ذات پاک وصاف، کدر این همه صفات
یک قطره از محیط جلال تو ماسوایک ذره ز آفتاب جمال تو کاینات
ای نادری تو ممکن و اسرار واجب استبیرون ز حد وسعت ادراک ممکنات
دل به جستجوی یار و یار را جا در دل استهستآسان وصلش اما تا تو هستی مشکل است
تو ز محفل خارجی نه داخل بزم وصالورنه او هم محفل آرای دل و هم محفل است
وصل جانان ای که گفتی میدهند از ترک جانترک جان اندر ره جانان نخستین منزل است
شد ربوبیت او کنه عبودیت توترک خود گیر و نگر نبودت ار آگاهی
راه او رو جز ازو پا بکش و دست بدارخود به خود آی وزخود بین که که را میخواهی
رباعیّات
دلبر بسیار و دل نگه دار کم استوز همدهی جمله جهان رنج و غم است
گر اهل دلی تو دل به دلداری دهکو همدم هر دم تو و عین دم است
ای از تو همه پر و توخالی ز همهبنموده جمال تو مثالی زهمه
تو عین خیال و از خیال این همه راآری و برآوری خیالی ز همه
ما بود نماینده نمودیم همهنابود نمودار ز بودیم همه
مرآت جمال غیب مطلق گشتهآیینهٔ شاهد شهودیم همه
مِنْ مثنوی گلستان خلیل
ای ز بی رنگی نموده رنگهاجز تو آگه کس نه زین نیرنگها
جمله اعیان را به هم آمیختهدر لباس خاک طرحی ریخته
دیده ور داند که سرّ خاک چیستگرد خاک این گردش افلاک چیست
ای کمون خاک را از تو بروزآفتاب حکمت تو وهم سوز
آتشم را سر به سر انوار کننار جانم محو نور یار کن
عشق کان ماهیت عالم بودحسن او را آینه آدم بود
آدمی مجموعهٔ هر شیء بودآفتاب است و نهان در فیء بود
معنیاش مسجود و صورت ساجداستمعنیش معبود و صورت عابد است
کوشش اشیا سراسر سوی اوسر به سر اشیا به جستجوی او
ظل مبدأ نفس انسانی بودکان نظیر نفس رحمانی بود
نفس رحمانی که شارق آمدهنفس انسانش مطابق آمده
همچنان که نفس انسان هر نفسمیشود از باطنش ظاهر نفس
فیض رحمان آن که باشد لایزالاقتضای آن کند در جمله حال
کان حقایق وان صور کش هست سربارزش گردد ز رحمت مستمر
عقل اول آن حقایق را محیطمنبسط از وی مرکب هم بسیط
او بود عرش مجید مستطاباو بود روح القدس اُمّ الکتاب
نفس کلی کان محیط هرشی استآفتاب او مبرا از فی است
او محیط و سر به سر اشیاء محاطدارد او با روح اعظم ارتباط
او بود لوح قدر عرش کریملوح محفوظ آمد و علم قدیم
آن کتابی را که گویندش مبیننیست جز او پیش ارباب یقین
پس طبیعت را که خوانندش غرابحبّذا از آن غراب مستطاب
معنی روحانی از باری بوددر جمیع ماسوا ساری بود
گرچه نفسانی و عقلانی بودیا مجرد یا که جسمانی بود
قوّتی باشد قوی و نام اوگشته جاری در همه اجسام، او
اوست در اجسام جاری لامحالتا برد اجسام را رو در کمال
پس هبا نی جوهری کان قاهر استصورت اجسام در وی ظاهر است
این چنین گویند ارباب عقولعارفان یافته ره در وصول
کاین طبیعت را هبا در خور بودآن برادر وین دگر خواهر بود
از یکی والد تولد یافتهدر نکاح یکدگر بشتافته
جسم کل مولود از آنها شدهز ازدواج آن دو این پیدا شده
شکل میباشد مناسب با حکیمسرّآن فهمی اگر هستی فهیم
اسم اللّه است انسان را نصیبحبذا فرد کمال بی حسیب
ز اسمها اللّه اعظم آمدهزآن مناسب آن به آدم آمده
آدم آمد مصطفی آن عین جودآدم آمد مرتضی آن اصل بود
عالم آدم همایون عالم استباخبر زان هر که گردد آدم است
بگذر از اندازهٔ فوجی حکیمراه بی اندازه می پو ای سلیم
دیدهای آور به کف دیدار جودیده جز از یار نبود یار جو
عقل در مصنوع صانع دیده استعشق خود این هر دو مانع دیده است
عقل گه کفر آید و گه دین بودعشق مرآت حقایق بین بود
فکر پیش آور که فکرت حکمت استحکمت الحق بازدیده فکرت است
هر دنی کش شد ز فکرت پر و بالپرگشاید تا به کریاس جلال
فکر یک دم مصطفی دیده قرینبا ثواب اولین و آخرین
ای خدا ای رازدان ای کارسازبنده را یار از خود و دمساز ساز
و له ایضاً
پیشتر ز ایجاد این بی حصر دیرعشق در خود حسن را میکرد سیر
ز آن نظر نور محمدؐجلوه کردذات او از نور سرمد جلوه کرد
محو حسن خویشتن نقاش شدسر حسن عشقبازی فاش شد
عشق را نازش نیازآموز ساختحسن را هم عشق بازآموز ساخت
گفت پیغمبر که چون آید اجلنیست همراهی ترا غیر از عمل
آن عمل چه بود خیال غالب استز آن که هر مطلوب سر طالب است
چیست تقوی رستن از قید خودیمحو گشتن در جمال سرمدی
خویشتن بین چون شود بی خویشتنخویش جان گردد دهد از خویشتن
عالم افسرده جز کثرت مدانعین بهجت عالم وحدت بدان
بگذر از خود بینی و خواری طلبیار را از خواری و زاری طلب
خاک شو تا مظهر اشیا شویگم شوی از خود ز خود پیدا شوی
پوست چه بود این خودی و بخردیمغز چه بود بی خودی در بی خودی
ذرّهای بی آفتاب دوست نیستقطرهای دور از حباب دوست نیست
در نظرها سیر کن تا بنگریاختلافی از ثریا تا ثری
هر که در عشق خدا گردد فناذات یکتایش بود خود خون بها
خاک بودی و گل و ریحان شدیتا به حیوان آمدی و جان شدی
جذبهٔ لطف ازل از تیره خاکبار دادت در جهان جان پاک
محرم اسرار حی لا یَمُوْترمز مُوتُوا گفت قَبْلَ اَن تَمُوت
هان رحیق مصطفی را نوش کنهوش گر خواهی وداع هوش کن
مطلق از قید علایق شو تمامتا به مطلق راه یابی والسلام
گر نمایی این سجنجل صیقلیاول و آخر ترا گردد علی
صد هزاران شکل از اوراق بینجمله را در طور وحدت طاق بین
صد هزاران صورت و رنگ آمدهجمله از نیرنگ بی رنگ آمده
صورت انسان که مرآت حق استمستعد قُرب حق مطلق است
عالمی کان کلُّ فی الکُلِّ آمدهخارها گردیده تا گل آمده
هرچه سر از پردهٔ غبرا کشدپرده از راز بت یکتا کشد
نکتهٔ توحید گویا میکندشاهد پنهان هویدا میکند
ای به صورت والهٔ صورت شدهمیل صورت را سبب شهوت شده
رو سوی عشاق کن اسرار جوهم از آن اسرار وصل یار جو
الرّیا شرکُ و ترکُ کُفْرُهُزین حدیث آمد هویدا راز هو
آن ریا باشد که هنگام نمازباشدت منظور الا بی نیاز
بی ریایی آن که پیش کبریادر تو نبود هیچ چیز الا خدا
با خدا گر جز خدا رازت بودمشرکی و شرک انبازت بود
الرّیا شِرْکُ دُری کان سفته استتَرْکُهُ کُفْرٌ پس از او گفته است
شرک باشد هر که اشیاء ای فتیننگرد جز حسن بی چون خدا
کفر دان کان چت درآید در خیالبنگری در وی جلال ذوالجلال
مِنْ مثنویِّ مشرق الاشراق
اول هر نامه سزد نام عشقاول و آخر همه الهام عشق
معنی کل صورت کل ذات اومعنی و صورت همه آیات او
نقش نگارندهٔ نقش وجودپرده گشاینده ز غیب از شهود
در رخ که؟ در رخ خوب بشراز پی چه؟ جلب قلوب بشر
گوهر یکتا گهرآرا شدهمعنی مطلق صورآرا شده
ای همه تو وی همه دور از جواراز تو فروزنده بود نور و نار
نار مرا والهٔ نورت نماجان مرا محو حضورت نما
احمد مرسل شه آخر زماناول و آخر گهرش ترجمان
دیده بحق دیدهٔ آن دیده ورشاهد معنی ز ظلال صور
عین ولا راست ولی بوترابسر خفی را ز جلی بوتراب
بر ده و دو، معنی حق شد تمامبر ده و دو باد هزاران سلام
ذات خدا عین صفات خداسترو به صفات آر که ذات خداست
عشق چو از عشق تنزل نمودبر رخ خود باب تعقل گشود
عشق به عقل آمد و اجمال یافتنفس به تکمیل وی اکمال یافت
عشق طبیعت شد و شد ساریهگرمی آن زیر و زبر جاریه
عشق عیان شد ز هبایی گهرعشق رخ آورد به زیر و زبر
عشق به شکل آمد و اشکال یافتشکل پذیر آمد و اکمال یافت
عشق بشد عرش و به کرسی نشستعشق به هم بست و ز هم برشکست
عشق مجرد به بساطت رسیددر حرکت رفت و عبادت گزید
عبد شد و روی به معبود کردچهرهٔ مقصود به مقصود کرد
مظهر عشق است صفات علیعشق ز عشق آمده ذات علی
خالق هستی شد و مخلوق حقعاشق حق آمده معشوق حق
شاهد وحدت رخ کثرت نمودبر رخ وحدت در کثرت گشود
لطف هوا در دم هر جانورروح مجرد شده نیکو نگر
زآنچه به جسم آمده حیوان شدهدر دم او عین هوا جان شده
لطف خدا کرده لطیف این هواتا شده جان بخش ز لطف خدا
کثرتی از وحدت او خواستهوان نه فزوده شده نه کاسته
با همه و بی همه بی پا و سرکوی به کو جای به جا دربه در
لطف هوا دیده و دمسازیشدر همه دم کار هوا بازیش
ذات هوا متحد و منفردآدمه در حیّز خود مستبد
زیر و زبر آنچه نمودار تستدور نه از حضرت دادار تست
بی همه و از همه نبود جدابندهٔ او این همه و او خدا
با همه و بی همه و این همهداشته اندر طلبش همهمه
هان به هوا در نگر و راز جوکثرت و وحدت ز هوابازجو
روی به علم آر و عمل پیشه کناز پس و از پیش خود اندیشه کن
علم و عمل گشت چو سرمایهاتبرتر از اندازه شود پایهات
با تو خدای تو و تو دربه درجسته خدا را تو ز زیر و زبر
هیچ نه خارج ز تو ای مرد راهشو ز خودی فارغ و دریاب شاه
ساده شو و ساده که جز سادگینیست ترا مایهٔ آزادگی
زیر و زبر یک شد و شد ذات توذات تو بس از پی مرآت تو
نفس شناس آی که آگه شویوارهی از بندگی و شه شوی
دیو دنی آدم نامحرم استدیو به معنی به صور آدم است
بیش ز شیطان به سه حد آمدهخوب نماینده و بد آمده
نفس کل آمد چو طبیعت پذیراز زبرش جذبه کشاندی به زیر
سر طبیعت شده ساری شدهگوهر آن در همه جاری شده
عالم اکبر تو و این اصغر استگرچه به صورت ز تو بس اکبر است
زیر و زبر این همه اسرار نغزقشر بود قشر وجود تو مغز
در تو سراسر همه ذرات کونذات تو شد جامعهٔ ذات کون
عقل نخستین چه تحول نمودبهر تو از فوق تنزل نمود
آنچه ز بالا و ز زیر آمدهذات تواش عکس پذیر آمده
گوهر دل را ز صفا نور بخشنفس بکاه و به خود زور بخش
نفس تو شد لمعهای از نفس کلراه نورد آمده در هر سبل
آنچه هویداست ز خاک نژندجلوه گر از تست ز پست و بلند
ای تو خود آینده خدایی تراستاز همه جا جلوه نمایی تراست
زیر و زبر پرتوی از روی تواز همه پیدا رخ نیکوی تو
حاوی و محویش فراز و نشیبلیک ز اندازهٔ خود بی نصیب
ای ز وجود تو وجود همهبود تو شد عین نمود همه
من کیام و کیستم و چیستمهم به تو سوگند که من نیستم
جلوه ده زیر و زبر ذات توزیر و زبر آمده مرآت تو
خاک کدر سبزهٔ تو کردهایدر همه جا با همه سر کردهای
بی کم و کیفت کم و کیفم ربودنقد شتا مایهٔ صیفم ربود
نقد شتا مایهٔ صیفم توییبی کم و کیف و کم و کیفم تویی
گلخن جسمم ز غمت گلشن استدیدهٔ جانم به رخت روشن است
لاله ستان این دل صد داغ منباغ اگر سیر کنی باغ من
دم مزن از خود که دم از دیگری استاین همهٔ بیش و کم ازدیگری است
جل جلاله چه جلال است اینعم نواله چه نوال است این
ای تو حبیب دل دیوانهامپر ز می عشق تو پیمانهام
ای شنوا از همه گوش آمدهدر همه گوش از توسروش آمده
ای تو بصیر آمده از هر بصرروی تو منظور تو از هر نظر
ای رخ جان محو جمال خوشترهزن دل غنج و دلال خوشت
ز آنچه بجز روی تو رخ تافتمدر همه رخ روی ترا یافتم
جز غم عشق تو حبیبیم نهدر غم تو صبر و شکیبیم نه
مِنْ مثنوی مُسَمَّی به اَنْفُس و آفاق
نامه آرا که نامه آغازدمبدء گفت نام او سازد
اول هر سخن سزد نامتای که کونین سرخوش ازجامت
زان چه آید به فکر بیرونیبی کم و کیف و بی چه و چونی
آسمان و زمین بنا کردیزین میان عالمی به پا کردی
تا که جانها به هم فراآریتا که مرآت حق نما آری
آینهٔ روی خویش آراییروی خود را ز روش بنمایی
آدم آری زهی خجسته سرشتبر گزینیش در ریاض بهشت
بازش از خلد وصل سازی دورسوی ظلمت کشانیش از نور
عقل و نفسش دهی و طبع وکمالسازیش مظهر جلال و جمال
بنمایی جلال برباییشنا فزایی کمال بزداییش
صیقلی سازیش به فضل و کمالدر کمالش کشی به وجد و به حال
وجد و حالش دهی و سیر و سلوکبا خبر سازیش ز سیر ملوک
پس نمایی جمال افروزیشپای تا سر ز عشق خود سوزیش
چون که افروختیش ز آتش عشقدل و جان کردیش مشوش عشق
عاریش ساختی ز عقل و شعورتا که شد از خودی خود هم دور
تو و او از میان جدا کردیگوهرش مظهر خدا کردی
فاش کردی که جز تو نبود هیچهیچ را دادهای تو پیچاپیچ
ای جمالت ز سر به سر ظاهرآفتابت ز هر مدر ظاهر
نادری را ز سر به سر برهانفرع او را به اصل او برسان
سرخوشش کن ز جام لاریبیدر دهش جام ساقی غیبی
مِنْ مثنویّ منهج العشّاق
به نام آنکه بی نام و نشان استنهان از جمله در جمله عیان است
نهان از هرچه چه پنهان چه پیداعیان از هرچه چه زشت و چه زیبا
عیان یک ذره بی خورشید او نیستهویدا هیچ بی تأیید او نیست
بود خورشیدش از هر ذره پیداجمال او هویدا در هویدا
تعالی کیستی و چیستت کارز نابودی چه ما بودت نمودار
ز خود تا خود ز اعلا و ز ادنابه خود تا خود ز نابینا و بینا
فراهم کرده جمع الجمع کردیبه بزم هستی آن را شمع کردی
ز عقل و نفس و طبع و شکل ز انوارز عرش و کرسی و افلاک دوار
ز انوار مجرد تا بسایطز عنصر آنچه از مربوط و رابط
سراسر را فراهم ساخت جودتنمودی تا شود مرآت بودت
ز دست قدرتت در اربعینیعجین گردیده و نعم العجینی
ز بهر آدمیش همدم نمودیچو آدم ساختی محرم نمودی
رخش مرآت روی خویش کردیپرساری خویشش کیش کردی
نمودی آینهٔ روی خوش خویشوز آن دیدی جمال دلکش خویش
فروزان مهرو روشن ماه از اوغم و وجد و گدا و شاه از او
هویدا هرچهمان از ظلمت و ضوءز خورشید جمالش نیم پرتو
یک چه دینم چه شرک جلی شدجمالش از سرسرّ منجلی شد
محیط او سراسر شد محاطشبود او باسط یک سر بساطش
بروز کل کمون کل ز جودشنمودش آمده مرآت بودش
ز رویش آیتی صبح منورز مویش سایهای شام مکدر
مِنْ مثنوی شایق و مشتاق
عشق اعظم نام ایزد پاکزان محو و به وجد خاک و افلاک
افلاک به وجد ز انبساطشخاک است به وجد از نشاطش
فیضی همه عین بسط رازشناز آمده مایل نیازش
ناز آری کار بی نیاز استشایستهٔ بی نیاز ناز است
ای در تو نیازمند هستیبر تو رخ هر بلند و پستی
ای چهره طراز روی آدموی سلسله تاب و موی درهم
از چهره چو پرده برگشودیرخ از رخ آدمی نمودی
سبحان اللّه چه حیرت است اینکثرت انباز وحدت است این
خاک آمده ظل عقل اولمجمل بایست ظلّ مجمل
نفس کلیش کرده تفصیلکز نقص کشاندش به تکمیل
نقصی ز چه حال سوی حالیافزوده کمال بر کمالی
تا مغز بری ز پوست سازدمرآت جمال دوست سازد
آن نفس که شد مفصّل عقلمعنی بد و شد به صورتش نقل
از خاک طلب چو نفس نامیزان آمده در نمو تمامی
اشکال پذیر زان نباتاتیک نفس فزون ز حصر آیات
یک نفس هزار گونه حیوانیک آب و هزار رنگ الوان
از معنی نفس و آب دریابخود معنی آب و صورت آب
در مغرب خاک گشته غارباسرار سپهر بر کواکب
هان فصل بهار و بوستانهادر جلوه چنان که آسمانها
خوش صورت و جوهر هباییافکنده نقاب خود نمایی
اشجار فزون ز حصر و اثماربی حصر نموده رخ ز اشجار
اطفال نبات را به عادتاو دایهٔ عاریه رضاعت
تا نامیهاش جمال بخشدگلها شکفد کمال بخشد
آرند حبوب بی شمارهبهر که ز بهر رزق خواره
این کثرت لاتُعَدُّ و تُحْصَیزنده شده جسته سر اولی
وارسته ز تنگنای کثرتپویا شده سوی راه وحدت
بنهاده کدورت از نهادشهادی شده مرشد رشادش
مرده ز نبات و یافته جانمرده ز نما و گشته حیوان
جان یافته مختلف صورهاخوش داشته سمعها بصرها
اجمال پذیر رنگ و بو شدمجمل چون گشت خلق و خو شد
از رجعت رنگ و بو ز مجملشد آیت خلق و خو مفصل
تفصیل تمام شد در اجمالآدم شد ویافت حد اکمال
مجموعهٔ کل صفات آدممرجوع جمیع ذات آدم
مِنْ مثنوی چهل صباح
به نام پدیدآور هرچه هستجمالش هویدا ز بالا و پست
جمالش ز هر ذره افروختهبه هر ذره خورشیدی اندوخته
ز یک سر امم انبیا خوبتروز آن جمله محمود محبوب تر
رسول و علی هر دو یک نور پاکبر ایشان عیان سر افلاک و خاک
چو شد از ده و دو مدار جهانده و دو سزد تاجدار جهان
چو زیر و زبر نیست جز این عددبجو زین عدد را ز فرد صمد
عیان در عیان جلوهٔ یار بینز هر ذره بی پرده دیدار بین
چو آگاه گشتم ز اسرار کونفنا یافتم آخر کار کون
نه آن را بقا و نه پایندگیبود مرگ پایان هر زندگی
بود روی یک سر به سوی فنابجز روی آن دل که باشد خدا
بباید تفکر نمودن به کاربه اوضاع گیتی ز درد و ز خار
همه در بر چشم اهل کمالنمودی است مانند خواب و خیال
چو پاینده نبود به کس هیچ چیزز هر چیز اولی و انسب گریز
بدان ای خردمند باهوش و هنگکه دنیا نباشد مجال درنگ
کسی کان ز دانش نشد بهره ورندانست اسرار زیر و زبر
بلی متصف آن که شد با صفاتصفاتش شد آیینهٔ حسن ذات
حقیقت حق و هستی مطلق استذوات آینه ذات پاک حق است
بدان سان که از پرتو آفتابعیان شوره بومت نماید سراب
نماید چو دریات صحرای شورچو آبت سراب آید از راه دور
غلطهای حست نماید سرابیمِ آب از جلوهٔ آفتاب
جهان نیز در چشم اهل شهودسرابی است کش بود نه جز نمود
بدان سان که اصل نمود سرابنباشد جز از پرتوِ آفتاب
نموده جهان ز آفتاب حق استتعین پذیرندهٔ مطلق است
مظاهر ز مطلق تعین پذیربه دیدار از آن قید بالا و زیر
تعین چو صورت پذیر آمدهبسی قیدها ناگزیر آمده
قیود سراسر ز مطلق بودمظاهر همه آینه حق بود
بجز حق مطلق همه اعتبارز ذرات تابنده خورشید یار