اسمش میرزا اسداللّه. مولد و منشاء ایشان قریهٔ شهر خواست مِنْمضافات اشرف البلاد اشرف و آن از معارف بلاد دار المرز مازندران است و جناب میرزا اباً عن جد از اعیان و اشراف آن قصبه بوده و به طریق موروث بعضی از قرای آنجا متعلق به او گشته. در بدو حال طالب تحصیل کمالات گردید. بعضی مطالب علمیه را در نزد علمای آن مملکت تحصیل کرده، بعد از آن از دارالمرز به عراق آمده سالها در عراق به تخصیص در اصفهان به کسب فضایل و خصایل پرداخت. مراتب عقلیه را در خدمت حکمای معاصرین پرداخت و چندی به غرض نفسانی به قدح صوفیه بعضی رسالات مترتب ساخت و این معنی به خاطر خواه و استعانت یکی از منکرین صاحب جاه صورت یافت و به حمایت و رعایت وی به محفل شهنشاهی شتافت. چون جرح وی این طایفه را محضاًللّه نبود و در این طریقه طریق غرض میپیمود، اطوار وی مطبوع و معقول عقلا نیفتاده و زبان به ملامت و تهدید وی گشاده. لهذا حضرت شاهنشاهی کتب وی را ضبط و از این عمل وی را مانع شدند. بالاخره در تبریز از کتب سلف و متقدمین از طبقهٔ حکماء و علماء و عرفا تتبع نموده و بعضی اخبار را با یکدیگر تطبیق فرموده. به مدلول آیهٔ وافی هدایه وَالَّذینَ جَاَهُدوا فِیْنَا لَنَهْدِیَّنهُمْسُبُلَنا حق بر وی ظاهر شده از عقاید سابق نادم گردید و مرحلهٔ بسیار در طلب اهل معرفت برید و به خدمت بعضی از عارفین زمان رسید و انابه پیشه گزید. غرض، صحبت و ملاقاتش مکرر اتفاق افتاده. فاضلی مجرد و حکیمی موحد است و معانی مذکوره مسطوره را خود به تفصیل بیان نمودو خواهشمند گردید که کیفیت حالش به همین تفصیل نوشته آید تا اگر بعد از این از بعضی نوشتجاتش ظاهر شود معلوم گردد که از روی اشتباه و غرض نوشته شده است بهتان و افتراست واز مشایخ علمای معاصرین به جناب شیخ احمد لحسوی و جناب میرزا ابوالقاسم شیرازی اظهار اخلاص مینمود. باری دو مثنوی منظوم فرموده. هر دو را فقیر دیده و این ابیات را گزیده:
فِی التّوحید
سبحان اللّه زهی خداوندبی زاد و نژاد و کفو و پیوند
بی صورت و نقشبند صورتبر حسب مشیت و ضرورت
دور از همه لفظ و وضع و معنیدر معنی لفظ و وضع پیدا
نادیدهٔ دیده آفریدهبینندهٔ دیدهها ندیده
گویندهٔ گفته و نگفتهوز گفت و نگفتهها نهفته
ستار عیوب و کاشف غیبدانای عیوب و ساتر عیب
رفتار آموز هفت سیارهنگامه فروز هشت گلزار
بی آلت و ناخدای نه فُلکسُبْحانَ اللّهِ مَالِکِ الْمُلْک
ای بر احدیت تو ناطقمعدود مخالف و موافق
در بزم شهود مخزن سرآثار تو مخفی است و ظاهر
در معرفت تو عقل و ادراکبنهاده سر نیاز بر خاک
پیدایی و ظاهر و عیانیلیک از همه دیدهها نهانی
از دوست جهان پر و ز ما دورچون نور ز هور و هور از نور
او در همه و همه در او درچون تابش تابهها در آذر
این پرده شکافتن نشایداز مور تهمتنی نیاید
شد صرف مبانی و معانییک سر همه عمر و زندگانی
وَلَهُ فی السّلُّوکِ والتّحقیق
زین حاصل من حروف و اصواتزان واصل من که مات مافات
کردم پی اهل دل تکاپویتازان و دوان شدم به هر سوی
یک جوهر بی عرض ندیدمدور از غرض و مرض ندیدم
زاهد که نماز می گذارداندر پی آز میگذارد
عابد که عبادتش خصال استکارش همه وزر یا وبال است
تدریس مدرسان مدرستسخیر عوام باشد و بس
از موعظه واعظان منبردارند هوای اسب و استر
مفتی ز فتاوی مخالفمعتل العین بل مضاعف
ترسا و کلیسیا و دیرشرفتم دیدم سلوک و سیرش
بردم رشکی ز پیر ترساکه لرزه فکند در کلیسا
گر نه ز کف تو جام گیردترسا تثلیث کی پذیرد
آن را که به حصر و عد نیایدوندر شمر و عدد نیاید
یکتا گفتنش اعتباری استگفتن سه و دو ز هرزه کاریست
در دهر به هر که در رسیدموز دیدهٔ اعتبار دیدم
جز نقش تواش نبود در دلجز فکر تواش نبود حاصل
مهر تو به مهر و ماه تابیدهندو مه و مهر را پرستید
آبی ز تو سوی آتش آمدبر مغبچه آتشت خوش آمد
شوری ز تو اندر آب افتادیک فرقه در اضطراب افتاد
عکس تو به روی بت در افتادبت قبلهٔ قوم دیگر افتاد
رنگی ز تو ریخت در گلستانبلبل شده کودک دبستان
از مهر تو نیست کس معرّاآفاق و انفس هَلُمَّ جَرا
ننگر به من و دو رنگی منبر ضیغمی و پلنگی من
کس آب ز تشنه باز گیردتا تشنه ز تشنگی بمیرد
سنگی است که میرباید آهنکمتر تو نه زانی و نه زین من
چون کاه ربا ربای کاهمکز کاه کشان گذشت آهم
گر موج خطا ز من برآیدبر تو ز خطای من فزاید
شد دامنت ار ز ابر من ترتردامنیت ز ابر خوشتر
از بادم اگر غبار داریزین تیرگی اعتبار داری
ظاهر بود این که بی کم و کاستدریاست که موج و موج دریاست
آنگاه نقاب برگشایددریا که به موج اندر آید
حسن دریا ز موج پیداستموج آیینهٔ جمال دریاست
هر گل که نه رنگ و بوی داردپیش بلبل چه روی دارد
شاهد که نه غازه دارد و رنگبگریز ازو هزار فرسنگ
از رنگ فزود خط و خالتاز رنگ چرا بود ملالت