گنج

سوگندنامه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۴ بیت
دگر سینه‌ام چون خم آمد بجوشبر آمد از این قلزم غم خروش
خراباتیان، راه میخانه کوحریفان بگوئید، پیمانه کو
مرا سوی میخانه راهی دهیدسرم را به آن در پناهی دهید
بهار است و بلبل، بساط نشاطبطرف چمن میکشد ز انبساط
تو هم زاهد از خویش دستی برآرمکن اینقدر خشکی اندر بهار
به درک فنون ریا کاملیدر این فن چرا اینقدر جاهلی
مرادی نشد حاصلت در مریددر این آرزو گشت، مویت سفید
بیا بگذر از قید ناموس و ننگبزن شیشهٔ خودپرستی به سنگ
بینداز از دست مسواک رابدست آر، نوباوهٔ تاک را
ز من بشنو، از زهد اندیشه کنبهار است، دیوانگی پیشه کن
بزن دست و صد چاک زن جامه رابیفکن ز سر بار عمامه را
بیا با حریفان هم آهنگ باشبکن صلح و با خویش در جنگ باش
ازین زهد یکباره بیگانه شوبه رند خرابات، همخانه شو
چو من ترک سودای تزویر کنتوان تا بمیخانه، شبگیر کن
که بختت مگر سر بر آرد ز خوابنظرها بیابی ز خم شراب
ز فیض صبوحی بفیضی رسیشوی با همه ناکسیها، کسی
چه بر سبحه چسبیده‌ای اینقدربس این خاک بازی که خاکت بسر
چرا اینقدر خشک و افسرده‌اینه دستی نه پائی مگر مرده‌ای
بکن ترک تزویر و زهد و ریابه میخانه رفتن ز سر ساز پا
ز ما اختلاط مجازی مجوزِ مستان به جز صاف بازی مجو
بگو با حکیم ز خود بی‌خبرکه ای مانده در گل درین ره چو خر
بمستی ز حکمت کن اندیشه‌ایچه صغری، چه کبری، بکش شیشه‌ای
کتاب اشارات ابرو بخوانشفا در لب جام پُر باده دان
ببین شرح تجرید ساق و بدنبگو حکمت العین چشم و دهن
بجز حرف باده مکن گفتگوسخن‌تر مقولات و از کیف گو
بیا ساقی ای قبلهٔ من بیاسرت گردم، ای شوخ پر فن بیا
دماغم ز سودای صحبت بسوختبه داغم زبان شعله‌ها برفروخت
علاجی کن از می دماغ مرابنه مرهم از باده داغ مرا
شد از آتش دهر جانم کباببرافشان بدین شعله مشتی شراب
بپا شو زمستی چه افتاده‌ایبیفکن مرا در شط باده‌ای
بکن شستشوی من از لای میمرا غرق میکن بدریای می
بده ساقی آن مایهٔ زندگیدمی وارهانم ز دل مردگی
دل و جان من شد بفرمان توچه جان و چه دل جمله قربان تو
بمن جان من می بده می بدهپیاپی پیاپی پیاپی بده
بده باده وز روی مستی بدهفدای تو گردم دو دستی بده
به یکدست ما را سبک بر مدارچه مینا چه پیمانه خمها بیار
مکن سرکشی از من ای بی‌نظیربده جامی و در عوض جان بگیر
بیا ای تو درمان دردم بیابیا گرد بالات گردم بیا
بیا ای فدای رخ ساده‌اتبده می بگرد سر باده‌ات
کجایم، چه میگویم ای دوستانمگر مست گشتم درین بوستان
ملولیم ساقی می ناب دهیکی جرعه ز آن قرمزین آب ده
سخنها بمستانه گفتم بسیالهی نرنجیده باشد کسی
ز هستی ندارم من از خود خبرخمار شبم میدهد دردسر
به یک جرعه رفع ملالم کنیدبدی گفته باشم حلالم کنید
چه من تازه ز اهل طرب گشته‌امببخشید گر بی‌آدب گشته‌ام
غم هیچکس بر دلم بار نیستبجز زاهدم با کسی کار نیست
عصا وار استاده‌ام در برشچه دستار پیچیده‌ام در سرش
دلم سوخت بر حال زاهد بسیکه بیچاره‌تر زو ندیدم کسی
ز کوی خرابات آواره‌ایزبان بسته حیوان بیچاره‌ای
ندانم چه دیده است از زندگینمیرد چرا خود ز شرمندگی
که از بزم رندان نماید نفورز راه مسلمانی افتاده دور
من از دید زاهد بسی منکرممسلمانی ار این بود کافرم
الهی به پاکان و رندان مستبه دلگرمی ساقی می‌پرست
به جوش درون خم صاف دلکه شد در بر او فلاطون خجل
به رندی کز آلودگی پاک خفتبه مستی که با دختر تاک خفت
به آهی که بر دل شبیخون زندبه اشکی که پهلو به جیحون زند
به داغی که بر سینه محکم بودبه زخمی کش الماس مرهم بود
به صبری که در ناشکیبا بودبه شرمی که در روی زیبا بود
به عزلت نشینان صحرای دردبه ناخن کبودان شبهای سرد
به چشمی کزو چون بر آید نگاهکند روز بیچارگان را سیاه
به رویی که روشن کند بزم جمعبه عشقی که پروانه دارد به شمع
به بی دست و پایان کوی وصالبه عاجز نگاهان حسرت مآل
به هجری که پیوسته در وصل یاربره باشدش دیدهٔ انتظار
به شام فراق دل آشفتگانبه صبح وصال بغم خفتگان
به معشوق از رحم و انصاف دوربه دلدادهٔ در بلاها صبور
به دردی که بی‌حاجتش از طبیببه یأسی کز امید شد بی‌نصیب
به زلفی که دل را ز کس بی‌خبرنهان میرباید ز پیش نظر
به دزدی که پروا ندارد ز کسنمیترسد از شحنه و از عسس
به عهدی که پیمانه با باده بستکه دور است از شیشهٔ او شکست
به ذکر صراحی به وقت فرحبه اوراد جام و دعای قدح
به سرهنگی خشت بالای خمبه افتادن جام در پای خم
به پیچ و خم ساقی لاله رنگبه اندام مطرب به آواز چنگ
به روزی که بی‌گفتگو در می استبشوری که در کوچه بند نی است
به صنعان فریبان ترسا لقببه کافردلان فرنگی نصب
به مرغوله مویان گیسو کمندبه خورشید رویان زنار بند
به آهو نگاهان رعنا خرامبه خسرو سپاهان شیرین کلام
به شمشاد قدان بالا بلاکه کردند عشاق را مبتلا
به آن وعدهٔ سست پیمان یاربه دلسوزی عاشق از انتظار
که گر یکزمان بی تو آرم به سرخیالت نباشد مرا در نظر
چنان گردم از مرگ خود شادمانکه کس شاد از مردن دشمنان
بمیرم گر از حسرت کام توشوم زنده گر بشنوم نام تو
دمی بی تو ای دین و ایمان منبر آید ز تن جان من، جان من
به تنهائیم یار دیرین توئیمرا یاری جان شیرین تویی
به دل آرزوی جمالت بس استاگر خود نیائی خیالت بس است
بیا ساقی همدم بیکسانحکیم مسیحا دم خستگان
بیا حکمت دختر رز ببینکه همچون فلاطون شده خم‌نشین
ز دست تو مٰیاید افسونگریبرون ‌آرش از شیشه همچون پری
علاج مرا کن که دیوانه‌اممقیم خرابات و میخانه‌ام
ازین بیکسی کن دل آسا مرامجرد کن از قید دنیا مرا
دلم را بیک جرعه می شاد کنمرا از غم دهر آزاد کن
از آن می که خورشید شد ذره‌اشبود قل هو اللّه هر قطره‌اش
از آن می که در دل چو منزل کندسراپای اجسام را دل کند
از آن می که روح روانست و بساز آن می که اکسیر جانست و بس
رضی را بده جامی از لطف عامبه جانان رسان جان او والسلام