ساقینامه
الهی به مستان میخانهاتبه عقل آفرینان دیوانهات
به دردی کش لجهٔ کبریاکه آمد به شأنش فرود انّما
به درّی که عرش است او را صدفبه ساقی کوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشقز شادی به انده گریزان عشق
به رندان سر مست آگاه دلکه هرگز نرفتند جز راه دل
به اندهپرستان بی پا و سربه شادی فروشان بی شور و شر
کزان خوبرو، چشم بد دور بادغلط دور گفتم که خود کور باد
به مستان افتاده در پای خمبه مخمور با مرگ با اشتلم
بشام غریبان، به جام صبوحکز ایشانست شام و سحر را فتوح
که خاکم گل از آب انگور کنسرا پای من آتش طور کن
خدا را به جان خراباتیانکزین تهمت هستیم وارهان
به میخانهٔ وحدتم راه دهدل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدمبه هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بیا ساقیا می بگردش در آرکه دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبوبر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کندبدن را فروزانتر از دل کند
از آن می که گر عکسش افتد بباغکند غنچه را گوهر شبچراغ
از آن می که گر شب ببیند به خوابچو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد به جانتوانی به جان دید حق را عیان
از آن می که چون شیشه بر لب زندلب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که گر عکسش افتد به آببر آن آب تبخاله افتد جباب
از آن می که چون ریزیش در سبوبر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در خم چو گیرد قراربر آرد خم آتش ز دل همچو نار
می صاف ز آلودگی بشرمبدل به خیر اندر او جمله شر
می معنی افروز صورت گدازمئی گشته معجون راز و نیاز
از آن آب، کاتش به جان افکنداگر پیر باشد جوان افکند
مئی را کزو جسم جانی کندبباده، زمین آسمانی کند
مئی از منی و توئی گشته پاکشود جان، چکد قطرهای گر به خاک
به انوار میخانه ره پوی، آهچه میخواهی از مسجد و خانقاه
بیا تا سری در سر خم کنیممن و تو، تو و من، همه گم کنیم
بیک قطره می آبم از سر گذشتبه یک آه، بیمار ما درگذشت
بزن هر قدر خواهیم، پا به سرسر مست از پا ندارد خبر
چشی گر از این باده، کو کو زنیشوی چون ازو مست هو هو زنی
مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوشمئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش
دماغم ز میخانه بویی شنیدحذر کن که دیوانه، هویی شنید
بگیرید زنجیرم ای دوستانکه پیلم کند یاد هندوستان
دلا خیز و پائی به میخانه نهصلائی به مستان دیوانه ده
خدا را ز میخانه گر آگهیبه مخمور بیچاره، بنما رَهی
دلم خون شد از کلفت مدرسهخدا را خلاصم کن از وسوسه
چو ساقی همه چشم فتان نمودبه یک نازم، از خویش عریان نمود
پریشان دماغیم، ساقی کجاستشراب ز شب مانده باقی کجاست
بیا ساقیا، می بگردش در آرکه می خوش بود خاصه در بزم یار
مئی بس فروزانتر از شمع و روزمی و ساقی و بادهٔ جام سوز
می صاف ز الایش ما سویازو یک نفس تا بعرش خدا
مئی کو مرا وارهاند ز منز آئین و کیفیت ما و من
از آن می حلال است در کیش ماکه هستی وبال است در پیش ما
از آن می حرام است بر غیر ماکه خارج مقام است در سیر ما
مئی را که باشد در او این صفتنباشد بغیر از می معرفت
به این عالم ار آشنائی کنیز خود بگذری و خدائی کنی
کنی خاک میخانه گر توتیاخدا را ببینی بچشم خدا
به میخانه آی و صفا را ببینمبین خویشتن را خدا را ببین
تودر حلقهٔ میپرستان در آکه چیزی نبینی بغیر خدا
بگویم که از خود فنا چون شویز یک قطره زین باده مجنون شوی
بشوریدگان گر شبی سر کنیاز آن می که مستند لب تر کنی
جمال محالی که حاشا کنیببندی دو چشم و تماشا کنی
نیاری تو چون تاب دیدار اوز دیدار رو کن به دیوار او
قمر درد نوش است از جام ماسحر خوشه چین است از شام ما
مغنی نوای دگر ساز کندلم تنگ شد مطرب آواز کن
بگو زاهدان اینقدر تن زنندکه آهن ربائی بر آهن زنند
بس آلودهام آتش می کجاستپر آسودهام نالهٔ نی کجاست
به پیمانه، پاک از پلیدم کنیدهمه دانش و داد و دیدم کنید
چو پیمانه از باده خالی شودمرا حالت مرگ حالی شود
همه مستی و شور و حالیم مانه چون تو همه قیل و قالیم ما
خرابات را گر زیارت کنیتجلی بخروار غارت کنی
چه افسردهای رنگ رندان بگیرچرا مردهای آب حیوان بگیر
زنی در سماعی، ز می سرخوشیسزد گر ازین غصه خود را کشی
توانی اگر دل، دریا کنیتو آن دُر یکتای پیدا کنی
ندوزی چو حیوان نظر بر گیاهبیابی اگر لذت اشک و آه
بیا تا بساقی کنیم اتفاقدرونها مصفا کنیم از نفاق
بیائید تا جمله مستان شویمز مجموع هستی پریشان شویم
چو مستان بهم مهربانی کنیمدمی بیریا زندگانی کنیم
بگرییم یکدم چو باران بهمکه اینک فتادیم یاران زهم
جهان منزل راحت اندیش نیستازل تا ابد، یکنفس بیش نیست
سراسر جهان گیرم از توست بسچه میخواهی آخر از این یکنفس
فلک بین که با ما جفا میکندچها کرده است و چها میکند
برآورد از خاک ما گرد و دودچه میخواهد از ما سپهر کبود
نمیگردد این آسیا جز بخونالهی که برگردد این سرنگون
من آن بینوایم که تا بودهامنیاسایم ار یکدم آسودهام
رسد هر دم از همدمانم غمینبودم غمی گر بدم همدمی
در این عالم تنگتر از قفسبه آسودگی کس نزد یک نفس
مرا چشم ساقی چو از هوش بردچه کارم به صاف و چه کارم به درد
نه در مسجدم ره، نه در خانقاهاز آن هر دو در هر دو، رویم سیاه
نمانده است در هیچکس مردمیگریزان شده آدم از آدمی
گروهی همه مکر و زرق و حیلهمه مهربان، بهر جنگ و جدل
همه متفق با هم اندر نفاقبه بدخوئی اندر جهان جمله طاق
همه گرگ مانا همه میش پوستهمه دشمنی کرده در کار دوست
شب آلودگی، روز شرمندگیمعاذ الله از اینچنین زندگی
اگر مرد راهی؟ ز دانش مگوکه او را نداند کسی غیر او
برو کفر و دین را وداعی بکنبه وجد اندر آ و سماعی بکن
مکن منعم از باده ای محتسبکه مستم من از جام لا یحتسب
چو ما زین می، ار مست و نادان شویز دانائی خود پشیمان شوی
خوری باده، خورشید رخشان شویچه دنبال لعل بدخشان شوی
صبوح است ساقی برو می بیارفتوح است مطرب دف و نی بیار
از ان می که در دل اثر چون کندقلندر بیک خرقه قارون کند
نوای مغنی چه تأثیر داشتکه دیوانه نتوان به زنجیر داشت
مغنی سحر شد خروشی بر آرز خامان افسرده جوشی بر آر
که افسردهٔ صحبت زاهدمخراب می و ساغر و شاهدم
سرم در سر میپرستان مستکه جزمی فراموششان هر چه هست
به می گرم کن جان افسرده راکه می زنده دارد تن مرده را
مگو تلخ و شور آب انگور راکه روشن کند دیدهٔ کور را
بده ساقی آن آب آتش خواصکه از هستیم زود سازد خلاص
بمن عشوه چشم ساقی فروختکه دین و دل و عقل را جمله سوخت
ازین دین به دنیا فروشان مباشبجز بندهٔ بادهنوشان مباش
کدورت کشی از کف کوفیانصفا خواهی، اینک صف صوفیان
چو گرم سماعند هر سو صفیحریفان اصولی ندیمان کفی
چه درماندهٔ دلق و سجادهایمکش بار محنت، بکش بادهای
ز قطره سخن پیش دریا مکنحدیث فقیهان بر ما مکن
مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوشقدح تا توانی بنوشان و نوش
سحر چون نبردی به میخانه راهچراغی به مسجد مبر شامگاه
خراباتیا، سوی منبر مشوبهشتی، بدوزخ برابر مشو
بزن ناخن و نغمهای بر دلمدمار کدورت بر آر از گلم
بکش باده تلخ و شیرین بخندفنا گرد و بر کفر و بر دین بخند
که نور یقین در دلم جوش زدجنون آمد و بر صف هوش زد
قلم بشکن و دور افکن سبقبسوزان کتاب و بشویان ورق
تعالی اللّه از جلوهٔ آن شرابکه بر جملگی تافت چون آفتاب
تو زین جلوه از جا نرفتی کهایتو سنگی، کلوخی، جمادی، چهای
رخ ای زاهد از می پرستان متابتو در آتش افتادهای من در آب
که گفته است چندین ورق را ببینبگردان ورق را و حق را ببین
مگو هیچ با ما ز آئین عقلکه کفر است در کیش ما دین و عقل
ز ما دست ای شیخ مسجد بدارخراباتیان را به مسجد چکار
ردا کز ریا بر زنخ بستهایبینداز دورش که یخ بستهای
فزون از دو عالم تو در عالمیبدینسان چرا کوتهی و کمی
تو شادی بدین زندگی عار کوگشودند گیرم درت بار کو؟
نماز ار نه از روی مستی کنیبه مسجد درون بتپرستی کنی
به مسجد رو و قتل و غارت ببینبه میخاه آی و فراغت ببین
به میخانه آی و حضوری بکنسیه کاسهای کسب نوری بکن
چو من گر ازین می تو بی من شویبگلخن درون رشک گلشن شوی
چه میخواهد از مسجد و خانقاههر آنکو به میخانه برده است راه
نه سودای کفر و نه پروای دیننه ذوقی به آن و نه شوقی به این
برونها سفید و درونها سیاهفغان از چنین زندگی آه، آه
همه سر برون کرده از جیب همهنرمند گردیده در عیب هم
خروشیم بر هم چو شیر و پلنگهمه آشتیهای بدتر ز جنگ
فرو رفته اشک و فرا رفته آهکه باشند بر دعوی ما گواه
بفرمای گور و بیاور کفنکه افتادهام از دل مرد و زن
دلم گه از آن گه ازین جویدشببین کاسمان از زمین جویدش
به می هستی خود فنا کردهایمنکرده کسی آنچه ما کردهایم
دگر طعنهٔ باده بر ما مزنکه صد بار زن بهتر از طعنه زن
نبردست گویا به میخانه راهکه مسجد بنا کرده و خانقاه
چه میخواهد از مسجد و خانقاههر آنکو به میخانه بردست راه
روان پاک سازیم از آب تاککه آلودهٔ کفر و دین است پاک
ندانم چه گرمیست با این شرابکه آتش خورم گویی از جام آب
به می صاحب تخت و تاجم کنیدپریشان دماغم، علاجم کنید
جسد دادم و جان گرفتم ازوچه میخواستم، آن گرفتم ازو
بینداز این جسم و جان شو همهجسد چیست؟ روح روان شو همه
گدائی کن و پادشاهی ببینرهاکن خودی و خدائی ببین
تکلف بود مست از می شدنخوشا بیخود از نالهٔ نی شدن
درون خرابات ما شاهدیستکه بدنام ازو هر کجا زاهدیست
بخور می که در دور عباس شاهبه کاهی ببخشند کوهی گناه
سکندر توان و سلیمان شدنولی شاه عباس نتوان شدن
که آئین شاهی از آن ارجمندنشسته است برطرف طاق بلند
یکی از سواران رزمش هزاریکی از گدایان بزمش بهار
سگش بر شهان دارد از آن شرفکه باشد سگ آستان نجف
الهی به آنان که در تو گمندنهان از دل و دیدهٔ مردمند
نگه دار این دولت از چشم بدبکش مد اقبال او تا ابد
همیشه چو خور گیتی افروز بادهمه روز او عید نوروز باد
شراب شهادت بکامش رسانبجد علیه السلامش رسان
رضی روز محشر علی ساقی استمکن ترک می تا نفس باقی است