گوهر عشق
الهی سوختم بیغم الهیکرامت کن نم اشکی و آهی
چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگانشود دامان ازو رشک گلستان
چه آه آهی که چون از دل زند سربسوزاند دل یاقوت احمر،
دل بیعشق بر جان بس گران استسر بیشور مشتی استخوان است
تو را خلد و مرا باغ و چمن عشقتو را حور و مرا گور و کفن عشق
ز عشق از هر چه برتر میتوان شدخدا گر نه، پیمبر میتوان شد
اگر یزدان پاک از لات عشق استجهان را قاضی الحاجات عشق است
نداند عقل راه خانهٔ عشقکه عقل کل بود دیوانهٔ عشق
خراب عشق آبادی نداردبد و نیک و غم و شادی ندارد
نداند دوست از دشمن گل از خاربرش یکسان بود تسبیح و زنار
ز لذتهای عٰالم گر کنم یادبه جز خون جگر چشمم مبیناد
مبادا مرهم داغم جز آتشرضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش