گنج

ترجیع بند

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۱۴۱ بیت
ای سرو سهی که بر سمندیپیشت دو جهان بگو به چندی
بنگر که چه رستخیز برخاستزین شور که در جهٰان فکندی
افکنده‌ای از دوال فتراکبر گردن جان شکاربندی
یک وعده کرا خراب کرده استگو ر‌است مباش ریشخندی
معلوم چو کم شود ز خوبیکاسوده شود نیازمندی
زان گشته خراب خانهٔ دلکورا نه دری بود نه بندی
افکنده بخاک راه پستیمنظارهٔ قامت بلندی
ای کاش که طرهٔ پریشانبر دوش چنین نمی‌فکندی
خود گوی که در چه میتوان بستآن دل که ز مهر دوست کندی
آن کو نبرد ز عشق شوریبر خویش بسوز گو سپندی
چشم من و روی بی‌نظیریگوش من و حرف دلپسندی
از بهر شکار خلق هر سوانداخته عنبرین کمندی
سهل است هلاک ما مبادابر خاطر نازکش گزندی
عمری ز پیش عبث دویدیممنبعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
آسوده دلی شعار ما نیستراحت در روزگار ما نیست
زان قامت آسمان خمیدهکش طاقت حمل بار ما نیست
باور نکند کس ار بسوزمکس در دل بی‌قرار ما نیست
دل شیفتهٔ تو شد چه سازمدیوانه به اختیار ما نیست
فکر سر خود کنیم کو راپروای دل فکار ما نیست
یکروز بکام دل نشستندر طالع روزگار ما نیست
هر لحظه در آردم به شکلیسودای تو کرد، کار ما نیست
زین بیش مشو شکفته‌ ای گلکاین حوصله در بهٰار ما نیست
کردیم بس امتحان کسی رادست و دل و کار و بار ما نیست
هر خیره سری حریف ما نههر مرده دلی شکار ما نیست
شاید که کنیم ناز بر چرخخورشید به حسن یار ما نیست
از دولت عشق کامرانیمهرچند که بخت یار ما نیست
هرچند تحملی ندارمهرچند که صبر کار ما نیست
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
بی‌پرده بر آی بر لب بامکارواح شوند جمله اجسام
روشن شود از تو چشم اعمیٰاین است اگر صفای اندام
دل لذت خواری درت یافتدر خلد دگر نگیرد آرام
درد دل ما نوشتنی نیستاین کار نمیشود به پیغام
گام دگری نهی به منزلبرداری اگر ز خود یکی گام
دیگر ز دعا اثر نخواهمگر بشنوم از لب تو دشنام
آنگه که ز ننگ و نام افتیمبدنامی را کنیم خوشنام
ما را سر و برگ زاهدان نیستما و رندان دردی آشام
بی عشق مباد مرد و بی‌سوزبی‌باده مباد درد و بی‌جام
بی درد دمی نمی‌شکیبمبی‌عشق دمی نگیرم آرام
گفتیم کنیم پای بوسشچون دست نمی‌دهد بناکام
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
نام که گذشت بر زبانمکاتش بنهاده در دهانم
از پای در آردم بناچاراین غم که نهٰاده سر به جانم
بی طلعت تو نمیدهد نورخورشید زمین و آسمانم
جز من دگری نمی‌شناسدگوئی غم و درد را ضمانم
کاهید ز درد هجر جسممپوسید ز غصه استخوانم
در بزم وصٰال چون غریبمدر فصل بهٰار چون خزانم
آزردگئی ندارم از هجرآزردهٔ وصل بیش از آنم
فریاد که آتش فراقتبگداخته مغز استخوانم
در حسن بلای روزگاریدرماندهٔ روزگار از آنم
تا پیش تو روی بر زمینممی‌پنداری بر آسمانم
وصفت چو کنند، جمله گوشمنامت چو رود همه زبانم
هرچند که سوخت است صبرمهرچند که زار و ناتوانم
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
هرچند وفا نکرد با مندستش نکنم رها ز دامن
در دام نیفتدم بکونینعنقا نگرفته کس به ارزن
شب نیست که من ز دوری اونزدیک نمی‌شوم به مردن
چون میوهٔ نارسم به گیتیهرگز نرسم به مدعا من
حیران علاج شد طبیبمآماده شوید هان به شیون
ما هم چو شمٰا صنم پرستیمپرهیز ز ما مکن برهمن
بردند قرار و صبرم از دلحسن آن روی و لطف آن تن
کس نیست که دستشان بگیردبنگر که چه میکنند با من
شیرین لب من ز شور عشقتآماده شراب و شاهد و من
ز آن چشم نمی‌روم به خمارز آن روی نمیروم به گلشن
مست است دماغ من به بوئیاین مور چه میکند به خرمن
خفاش ز نور بی‌نصیب استخورشید اگر کند نشیمن
دردم نکشید ننگ درماندودم نشناخت راه روزن
ای لطف و صفٰای تو به خرواروی جور و جفای تو به خرمن
هرچند نباشدم تحملهرچند که نیست صبر با من
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
آن چشم نظر بکس نینداختکش واله و بی‌خبر نینداخت
هرگز ز عتاب بر نیفروختکاتش در خشک و تر نینداخت
قامت نفراخت هیچ سرویتا پیش قدش سپر نینداخت
نشناخت دگر ز غم سرا پایدر پای تو هر که سر نینداخت
مفتون تو زار سوخت در هجروین راز ز دل بدر نینداخت
ننهاد بناله‌ام شبی گوشیکبار بمن نظر نینداخت
در هجر تو چشم وا نکردمتا لخت دل و جگر نینداخت
بر خستهٔ ما نظر نیفکندبر مردهٔ ما گذر نینداخت
یکبار تکلفی نفرمودکز رشک به دل شرر نینداخت
گفتم نظری بخاکم اندازیکبار دگر، دگر نینداخت
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
ما را سر و برگ چند و چون نیستوان صبر که بودمان، کنون نیست
دادیم دلش بلا تأملعقل من و تو کم از جنون نیست
بی می مستیم و بی‌تکلفما را سر و برگ آزمون نیست
آن بحر غمیم کش کران نهو آن درد دلیم کش سکون نیست
خون میجوشد ز اندرونمپیداست که زخمم از برون نیست
با نغمه هجر چون شکیبمما را که دماغ ارغنون نیست
دردی‌کش دیرم و خراباتزین هر دو مقام من برون نیست
چون حلقه به آن درم که دیگرراهی ز برون به اندرون نیست
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
ای وای که آن سوار چالاکاز ننگ نبنددم به فتراک
مفشان به عبث سرشک کاینجایاقوت برابر است با خاک
ما قطع حیات خویش کردیمدیگر منمٰای سینه را چاک
واقف نه‌ای از فروغ رویتکان شعله چه میکند به خاشاک
جز با غم تو نمی‌شکیبداین جان حزین و چشم نمناک
دیگر نشود به هیچ خورسندخاطر که گرفت خو به تریاک
تا سایه به خاک ما فکندیدر سایه ماست مهر و افلاک
بر تارک آسمٰان چو تاجیمهرچند که کمتریم از خاک
صد شکر که نیستیم هرگزاز بود و نبود، شاد و غمناک
زاهد ما را پلید گویدناپاک نکرده فرق از پاک
دور از تو نمی‌کشیم آهیتا سینه نمی‌کنیم صد چاک
دور از تو چو مرغ نیم بسملگاهی در خون و گاه در خاک
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
چون نیست زبان و دل بهم یاردر دست چه سبحه و چه زنار
بگشا چشمی هلاک دیداریار است رسیده بر سرت یار
دکان بر چین که پاک پرداختسودای تو کیسهٔ خریدار
در خانه نشین که میکند بازدیوار و در تو کار دیدار
رو پیچی و خود کرشمه از تومی‌ریزد صد هزار خروار
آنان کایزد نمی‌پرستندگشتند همه تو را پرستار
ای آنکه نداده‌ای دل از دستز آن روی کنی ز عشق انکار
درکامت اگر کنند از ین میمعلوم کنی که چیست در کار
شستیم دو دست خود ز ایمانبستیم میان خود به زنار
مطرب دستی بچنگ بر زنساقی پائی برقص بردار
سر در ناری دگر به کونینبینی سر خود اگر بر این دار
گاهی مستور کنج خلوتگاهی منصور بر سر دار
گردیده اگر سر تو خورشیدیکبار سری ز پیش بردار
گیرد چو شرر بمشتری درخاکسترم ار بری به بازار
گاهی رندیم و گاه زاهدگاهی مستیم و گاه هشیار
گو از نظرم مرو که زین پسجوئی و نیابیم دگر بار
زنهار ز دست دوست گفتنزنهار، مگوی هیچ، زنهار
انکار مکن که آشکار استاز انکارت هزار اقرار
بر مار گذر کنی بگیرندپازهر بجای زهر از مار
از دست من آن دو چشم جادوبردند هر آنچه بود یکبٰار
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
آن شوخ به شیوهٔ شکرخندزخمم ز نمک لبالب آکند
آن ترک به طرهٔ پریشاندین و دل ما ز هم پراکند
ببرید هزار یار و اغیاربگسیخت هزار خویش و پیوند
صد بار شکست وباز خوردیمزان شوخ فریب عهد و سوگند
آنم که بروز بردباریپیشم کاه است کوه الوند
ما مرده و مهر او مسیحاما بنده و عشق او خداوند
این است اگر هوای لیلیمجنونم اگر شوم خردمند
سر خم نکنم به پادشاهیدارد سر بنده چون خداوند
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان
ابدال صفت خزیده در پوستکوبم در دشمنان که یا دوست
از دشمن و دوست نیست باکمچون دشمن و دوست هر چه هست اوست
بر پوست زن و سری بدر کنتا بر نکنند از سرت پوست
کاین خاک که پایمال سازیدندان و لب است و چشم و ابروست
حرفی شنوی اگر توانینیکو بشنو که بانگ یا هوست
و آن زلف که بی سخن زبان داشتوان چشم که بی زبان سخنگوست
این شهر بباد دادهٔ اوستوین خانه خراب کردهٔ اوست
بنشینم و خو کنم به هجرانوَر جان برود فدای جانان