گنج

غزل شمارهٔ ۸

قافیه: اراست۷ بیت
داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار استکه خرابات و حرم غیر در و دیوار است
ای که در طور ز بی‌حوصلگی مدهوشیدیده بگشای که عالم همگی دیدار است
همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جانوآنچه در دست من از توست همین پندار است
از تو ناقوس بدست من مست است که هستو ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است
برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوزگل رسوایی ما از چمن دیدار است
باور از مات نیاید به لب بام در آیتا ببینی که چه شور از تو درین بازار است
دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل استکه فزایند بر آن بار گر این بازار است