غزل شمارهٔ ۷
جاه دنیا سر بسر نوک سنان و خنجر استپا بدین ره کی نهد آنرا که چشمی بر سر است
سر به بالین چون نهد آنرا که دردی در دلستخواب شیرین چون کند آن را که شوری در سر است
هفت کشور گشتم و درمان دردم کس نکردیا رب این درمان دردم در کدامین کشور است
پارسائی راست ناید، یار ما آسوده باشحقه بازی دیگر و شمشیربازی دیگر است
راست بنگر جانب این پیره زال کج نهادکاین جلب پیوسته رنگینپار خون شوهر است
در فراقم یاد آنشب همچو آب و آتش استدر مزاقم حسرت آن لب چو شیر و شکر است
از خرابات و حرم چیزی نشد حاصل رضیاینقدر معلوم شد کان نشئه جائی دیگر است