گنج

غزل شمارهٔ ۷۵

قافیه: و۱۲ بیت
نتوان گذشتن آسان از آن کوگل تا بگردن، گل تا بزانو
از دست آن شست مشکل توان رستصیاد ما را سخت است بازو
حرف خلاصی فکر محالی استفکری دگر کن حرفی دگر گو
دل میربایند جان میستانندشو خان به بازی، شیران به بازو
زان مه که گاهی پهلوی غیر استصد داغ داریم، پهلو به پهلو
تا رو نهٰادیم در عٰالم عشقبا هر دو عالم گشتیم یکرو
از دوست نتوان ما را بریدنناصح تو مینال، مشفق تو میگو
هم جان ستانند، هم دلفریبندآن زلف و کاکل، آن چشم وابرو
گوئی که بوئی ز آن گل شنیدمخود را نیٰابی، یابی گران بو
چون به توان کرد عاشق به تدبیرکی خوش توان کرد دندان به دارو
بی می خرابم بی‌جرعه مدهوشزان لعل میگون زان چشم جادو
گفتم رضی را سر نه بدین درکارش همین است در آن سر کو