گنج

غزل شمارهٔ ۶۷

قافیه: ن۱۲ بیت
آموخت ما را آن زلف و گردنزنار بستن، بت سجده کردن
آن مار گیسو بر گردن اوهر کس که بیند خونش بگردن
بس دلفریبند آن چشم و آن زلفآن یک به شادی وین یک به شیون
گر از تو بندم دل بر دو گیتیای حیف از دل ای وای بر من
تا چند باشی همچون قلیواچدر راه عرفان نه مرد و نه زن
عمر مسیحا پیشش نیرزدروزی بسر با دلدار کردن
یاری که پنهان از جسم و جان استدر دیدهٔ دل دارد نشیمن
بارم گران است بر دوش گردونروزی که افتد کارم به گردن
با ما چه حاصل از عقل گفتنما را چه لازم دیوانه کردن
خون کسی نیست بر گردن مااز ما مپرهیز ای پاک دامن
هر چند خواریم بر درگه دوستیک مشت خاکیم در چشم دشمن
دنیا و عقبی نبود رضی راساقی تو می ده مطرب تو نی زن