غزل شمارهٔ ۵۵
تا بسر شوری از آن زلف پریشان دارمنه سر کفر و نه اندیشهٔ ایمان دارم
پرده بردار که تا بر همه روشن گرددکز چه رو مذهب خورشید پرستان دارم
پیرم از رشک و شد آمیخته با جان غم یاریوسف و گرگ به یک چاه به زندان دارم
با خیال رخت آسودهام از محنت هجرهمره نوح، چه اندیشه ز طوفان دارم
ای رضی روزی کافر نشود امنی کواین خجالت که من از گبر و مسلمان دارم