گنج

غزل شمارهٔ ۴۱

قافیه: ار۱۳ بیت
بی‌پرده برون میا که بسیاردین و دل و دست رفته از کار
در حلقه تار و مار زلفتبس سبحه که شد بدل به زنار
در دور دو چشم شوخ و مستتبس گوشه نشین که شد قدح خوار
زنهار ز دست دوست گفتنزنهار دگر مگوی زنهٰار
شستیم دو دست خود ز ایمانبستیم میان خود به زنار
مطرب دستی به چنگ میزنساقی پائی به رقص بَردار
برقع ز جمال خود برافکنتا سنگ آرد به عشقت اقرار
بر مار گذر کنی بگیرندپازهر بجای زهر از مار
یک عشوه و صد جهان دل و جانیک شعله و عالمی خس و خار
بخرام به مرده و بر انگیزاز عظم رمیم جان طیٰار
ما جهد بسی بکار بردیمخود جهد نبرده است در کار
تا چند رضی ز بردباریشد از تو خدا ز خلق بیزار
بیچاره رضی که مست و حیراندیوانه فتاده بر درت زار