غزل شمارهٔ ۳۹
چه خواهی ز دفتر تو ای خاک بر سرچو خشت است بالین و خاکست بر سر
کجا رفت تاج و نگین سلیمانکجا رفت باد و بروت سکندر
شد افسار سرگشتگی تا قیامتاجل گشتهای را که دادند افسر
همه دردسر بود تاج مرصعهمه داغ دل بود باغ مشجر
به دامت اگر دشمن افتاد، سر دهبکامت اگر دوست افتاد بگذر
مده فرصت از دست دیگر که هم راعجب دانم ار باز ببینیم دیگر
به شوخی اسیرم که نبود چو اوئینه در هشت خلد و نه در هفت کشور
براندازد از رخ شبی ار نقابیبر انگیزد از هر طرف روز محشر
سرش بیقرار است از سنبل گلبرش بینیاز است از مشک و عنبر
اگر شمعی افروخت دیوانه باشدکسی را که ماهی چنین آید از در