گنج

غزل شمارهٔ ۳۶

مگر شور عشقت ز طغیان نشیندکه بحر سر شکم ز طوفان نشیند
مگر بر کنار است زان روی زلفشکه پیوسته چون من پریشان نشیند
عجب بادهٔ خوشگواریست عشقتکه در خوان گبر و مسلمان نشیند
نشسته است ذوق لبت در مذاقمچو گنجی که در کنج ویران نشیند
نشسته بر آن روی زلف سیاهشچو کفری که بالای ایمان نشیند
اجل گشته آنرا که در خوابش آئیسراسیمه خیزد پریشان نشیند
هر آنکو فکندم جدا از عزیزانالهی به مرگ عزیزان نشیند
قبای سلامت به آن رند بخشندکه از هستی خویش عریان نشیند
رضی شد پریشان آن زلف یا ربپریشان کننده پریشان نشیند