گنج

غزل شمارهٔ ۲۴

سرم سودا دلم پروا نداردصباحم شب، شبم فردا ندارد
دلم در هیچ جا الفت نگیردسرم با هیچکس سودا ندارد
ز هر جا هر که خواهد، گو بجویشکه او جز در دل ما، جا ندارد
کشاکش چیست؟ ما گردن نهادیمسرت گردم بکش اینها ندارد
جفا دارد جفا، چندانکه خواهیوفا دارد؟ ندانم یا ندارد
نیالودی بخونم دامنت رااگر رنجم ز دستت جا ندارد
فلک را گو که ما دیریست خصمیمز دستش هر چه آید وا، ندارد
محبت داند و با ما نداندمروت دارد و با ما ندارد
رضی رفتست قربان سر توندارد این همه غوغا، ندارد