گنج

غزل شمارهٔ ۲۳

کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بنددکه باشم من که بر خونم چنان سروی میان بندد
شوم قربان دمی صد ره کمان ابروانش راهلال ابرویم هر گه، که ترکش بر میان بندد
تراوش میکند راز غمش از هر بن مویماگر غیرت گلو گیرد، اگر حیرت زبان بندد
الهی همچو موسی رب ارنی را نمی‌گویمکه مهر خامشی از لن ترانی بر میان بندد
نه از صدق و صفا رنگی، نه از مهر و وفا بوییکسی چون دل بسرو و لاله این بوستان بندد
وفای‌ دوستان گر با رضی این است می‌ترسمکه دل از دوستان برگیرد و بر دشمنان بندد