قطعهٔ ۲ - نابینا و ستمگر
فقیر کوری با گیتیآفرین میگفتکه ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
به نعمتی که مرا دادهای هزاران شکرکه من نه درخور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفتکه تا جواب نگویی ز پای ننشینم
من ار سپاس جهانآفرین کنم نه شگفتکه تیزبین و قویپنجهتر ز شاهینم
ولی تو کوری و ناتندرست و حاجتمندنه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟که روی چون تو فرومایهای نمیبینم