گنج

قطعهٔ ۱ - نیروی اشک

عزم وداع کرد جوانی به روستایدر تیره شامی از بر خورشید طلعتی
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابرهمچون حباب در دل دریای ظلمتی
زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زایترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماهای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باکدریادلان ز موج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد پای زآن سرایکاو را دگر نبود مجال اقامتی
سرو روان چو عزم جوان استوار دیدافراخت قامتی که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویشچون مفلس گرسنه به خوان ضیافتی
با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاقبی آنکه از زبان بکشد بار منتی
چون گوهری که غلتد بر صفحه‌ای ز سیمغلتان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
زآن قطره سرشک فروماند پای مردیکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوستگفتی میان آتش و آب است الفتی
این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشتچندان اثر که قطرهٔ اشک محبتی