گنج

شمارهٔ ۹ - آتش جان

۱۰ بیت
چون زلف توام جانادر عین پریشانی
چون باد سحرگاهمدر بی سر و سامانی
من خاکم و من گردممن اشگم و من دردم
تو مهری و تو نوریتو عشقی و تو جانی
در بی سر و سامانی
خواهم، خواهم، خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینمتا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دلداغی که نمی بینی دردی که نمیدانی
دل با من و جان بی تونسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از مننستانم و بستانی
در بی سر و سامانی