شمارهٔ ۴۷ - آزاده
با آن که همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام منبا آن که هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من
با آن که از بی حاصلی سر در گریبانم چو گلشادم که از روشن دلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام آزاده ام من
یا رب چون من افتاده ای کو؟افتاده آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی،آسوده ام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستی آفرین همچون رهی سر داده ام منمرغ شب آهنگم ولی در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام، آزاده ام من