گنج

شمارهٔ ۴۶ - دیدی که رسوا شد دلم

۱۴ بیت
دیدی که رسوا شد دلمغرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدمبا آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد منغافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر، از کوی خودوز رشته گیسوی خود
بازم رهاند.
دیدی که رسوا شد دلمغرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا؟ فریاد بی حاصل کنمگر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم
وای به دردی که درمان نداردفتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی اوتا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد!فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلمغرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه گردون، رهی!افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلمغرق تمنا شد دلم