گنج

شمارهٔ ۴۸ - هستی

۸ بیت
هستی ندارد بها بی عشق و مستی، مستی بود کار ما در بزم هستیدر میخانه عاشقی ساغرپرستم، ساقی چون تو شوی، خوشا ساغرپرستی
باز آی گل خندان از در مجلس، به دستی قدح، مینا به دستیدارم غمی و دردی، رخسار زردی، خوش تر بود درد عشق از تندرستی
جانا با غم تو شادم، شادم که جان در پایت دادمبازآ که عمر از سر گیرم، وز دست تو ساغر گیرم
تا دل به مهرت بستم، از غم رستمای خرمن گل، شادم به رویت، مستم به بویت، هستی ندارد بها بی عشق و مستی
ای ناله بی اثر جانم چه کاهی، وی شعله ناپدید از من چه خواهیزین گرمی نبود ثمر جز داغ و دردی، زان آتش نبود اثر جز دود آهی
دل بر زلف سیاهی بستم و حاصل ندیدم به جز روز سیاهیگیرم که شعله بارد از برق آهم، آهی نگیرد چرا دامان ماهی
ای دل از چه کنی زاری، ای دیده تا کی خون می باریکز ناله بی حاصل من، در سینه چو گل سوزد دل من
افزاید آه سردم، هر دم در دمای ناوک غم کشتی رهی را آخر ولیکن، غیر از محبت نبود او را گناهی