گنج

شمارهٔ ۴۴ - پیمان شکن (ابوعطا)

۱۰ بیت
شود آیا که نسیم بهاریگوید آن خرمن گل را ز یاری؟
دل دیوانه از کف برون شدخبر از حال دل من چه داری؟
دارم شبی، چون موی تو، بی روی تو ای گلکرده پریشانم پریشان موی تو ای گل
روزی که دادم جان و دل در راه تو از کف دردا نبودم باخبر از خوی تو ای گل
آخر روا نیست ای یار جانیبا مهربانان نامهربانی
یک شب از حسرت رویت نخفتمآتش عشق تو در دل نهفتم
گرچه ترک من مسکین بگفتیمردم و راز تو با کس نگفتم
تا کی عتاب و سرکشی ای مه کنی با منتا کی ز دست من کشی ای تازه گل دامن
گفتی نمیداند رهی، رسم وفاداری تو بی وفایی ای بت پیمان شکن، یا من
آخر روا نیست ای یار جانیبا مهربانان نامهربانی