گنج

شمارهٔ ۴۳ - گل بی وفا (بیات ترک)

۱۰ بیت
دیدم مرغی در طرف چمن، نالد همچو منهر دم کند به شورانگیزی، فغان حسرت خیزی
چو عاشقان در گلشن، باشد نغمه زن
گفتم ز چه روی آشفته سریوز خاطر من آشفته تری
گفتا بستم روزی با گل، عهد یاری و آشناییغافل از آن کز گل ناید، جز بدعهدی و بی وفایی
گل هر دم به دیگری پیوندد، کجا به کس دل بنددبه اشک عاشق خندد، همچون یار من
وفا نباشد گل را به کسیکه گل نماید هر دم هوسی
قرین شود با هر خار و خسی
گل من بود اول پابند وفا، چون شد یارمدل من کرد آخر پرخون ز جفا، گل شد خارم
فریب گلها نخوری، ای دلکه غیر حسرت نبری حاصل
سیه شود روزگارت چو من