گنج

شمارهٔ ۴۲ - من بیدل (سه گاه)

۸ بیت
من بی دل ساقی به نگاهی مستم، تو به جامی دیگر چه بری از دستمدو چشم فتنه انگیزت تا دیدم ای گل، قسم به نرگس مستت که از این می مستم
اثری با گردش چشمت، نبود در ساغر می ساغر میدگران مست از می گلگلون، دل من از گردش وی، گردش وی
می و گل گر دل انگیزد، تو در آن لب گل و می داریبه لطافت چو بهشتی، به طراوت چو بهاری، به تار گیسو بنفشه زاری
ای گلستان سر کویت، گل بستان چون رویت کی باشد کیتویی آن گل در گیتی، که نداری آفت دی، آفت دی
گل من بیا به ساحت باغ و چمن
که گل به سبزه پنهان گردد، ز شرم تو پریشان گرددچو روی نازنینت، بیند، ز ناز خود پشیمان گردد
شبی ای مه، دمی ای گل، گذری کن بر سر ماکه جدا زان لب میگون، شده پرخون ساغر ما
چو دل از حسرت خون شد، نکند می چاره وی، چاره وی